روزهای روزمرگی

روزهایی که بود، روزهایی که هست...

999

و تمام...

+ شاید روزی برسد که برگردم و دوباره نوشتنِ اینجا را از سر بگیرم و سر نوشته‌ها را برسانم به هزار، نمی‌دانم... چه کسی از فردایش توی هزار تویِ زندگی خبر دارد؟...

   + من ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

998

می‌دانی چیست؟ زمانه به ما آدم‌ها درس‌های زیادی می‌دهد که اجباراً خیلی‌های‌شان دل‌خواه ما نیست؛ که خیلی‌های‌شان آمیخته شده با درد و رنج و اشک و خون؛ که خیلی‌های‌شان مچاله‌ات می‌کند؛ اما گفتم که اجباراً درس می‌دهد و اجباراً باید دل بسپری به آنچه فرا می‌دهد... چرا آخرین یادداشت درست و حسابی‌ام را با صحبت از زمانه آغاز می‌کنم؟ چون دیشب نشسته‌ام و همه درس‌های این ده‌سال را که آن چهار صفت درد و رنج و اشک و خون را می‌شد به‌شان الصاق کرد فهرست کرده‌ام برای خودم؛ بعد نگاه کردم به آن "من" ده‌سال پیش و به این "من" الان؛ نگاه کردم به آن "من" ده‌سال پیش که حتی صفر هم نه، زیر صفر بود و بعد به همه این درس‌ها و به مسیری که آمده‌ام تا اینجا و تا امروز. خواننده این یادداشت‌ها اگر "من" را درست نشناسد و اگر یکی یکیِ یادداشت‌ها را نخوانده باشد، تصویر آدم غرغرو و افسرده و بی‌مصرفی را در ذهنش می‌پَروراند که نشسته گوشه‌ای و مدام توی نهصد و نود و هفت تا یادداشت ناله کرده، اما خب این تصویر همه آن چیزی نیست که در "من" هست. شنیده‌ای داستان پیلِ حضرت مولانا را؟ ... پیل اندر خانه تاریک بود، عرضه را آورده بودندش هُنود...

داستان من و این وبلاگ هم چیزی شبیه آن پیلِ مانده در خانه تاریک است. نشسته بودم و آن آدم ده‌سال پیش و این آدم الان را خوب نگاه کرده بودم و همه درس‌هایی که توی این ده‌سال گرفته‌ام؛ نشسته بودم و ماهیت "هستن"ها و تک‌تک "داشتن"هایم را مرور کرده بودم و جای تک‌تک زخم‌هایم را پیدا کرده بودم... و بعد دیدم چقدر آن "من" نحیف و مُردنی بزرگ شده توی همه این سال‌ها. چقدر تغییر کرده توی گذر این سال‌ها، و همین امروز که دارد این را می‌نویسد چقدر بالا و پایین و پستی و بلندی را از سر گذرانده و از آنجایی که روزگار اندکی بر او سخت گرفته، همه این پستی و بلندی‌ها از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترین‌شان را توی دنیای تنهایی خودش گذرانده و ریشه دوانده... گفتم که زمانه درس‌های زیادی می‌دهد، حالا می‌بینم همان درس‌هایی که دل‌خواه نبوده، همان‌هایی که چین انداخته به پیشانی‌ام، همان‌هایی که چندتایی تار موی سپید برایم به ارمغان آورده، با یک شیب صعودی "من" را کشانده تا اینجا، تا همین‌جا که هنوز هم هیچ نیست، هنوز هم شاید صفر است... این وسط، نوشتنِ اینجا مفرّی بود برای رهایی از حجم بی‌شمار تنهایی، جایگزینی بود برای حرف زدن، راهی بود برای کنار آمدن با دردها. راهی بود برای رساندن "منِ" در حال تغییر و تحول به "منِ" اکنون...

هنوز هم وقتی به این "من" نگاه می‌کنم می‌بینم هیچ نیست، می‌بینم "هیچ نیستم"، می‌بینم "سی‌اَم ولی هیچ"، می‌بینم نه در داشتن‌ها و نه در هستن‌ها هنوز هیچ نیستم و آنچه شده‌ام درصد ناچیزی از آن چیزی‌ست که می‌باید می‌شد... راجع به نوشتن هم باید اعتراف کنم که هنوز هیچ نگذشته، من حسابی بیمار نوشتن شده‌ام، باید اعتراف کنم که دیشب را توی درد ننوشتن سپری کرده‌ام، باید اعتراف کنم سینه‌ام درد می‌کند از فشار واژه‌ها، اما این درد و رنج ننوشتن هم از همان درس‌های زمانه است، می‌دانم که با ننوشتن توی خودم بیشتر مچاله خواهم شد، می‌دانم که با ننوشتن چین‌های جدیدی به پیشانی‌ام و تارهای سپیدی به موهایم افزوده خواهد شد، اما این درد و رنج و اشک و خون هم از جنس همان درس‌های زمانه است، از جنس همان درس‌ها...

+ خیلی‌ها لطف داشتند به من توی این چند روز، خیلی از آنهایی که هرگز پیام‌های‌شان را علنی نکرده‌ام و حتی کمتر پیش آمده که جوابی به پیام‌شان بدهم...

   + من ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

997

"پیچ رادیوهای‌تان را بچرخانید، دیگر صدایی از این ایستگاه رادیویی برنخواهد خاست. دیگر نه ترانه‌ای هست، نه حرف از "نمی‌دانم"‌ها، و نه حتی تصویرهای گاه و بی‌گاه. دیگر از این ایستگاه رادیوی متروکه فقط صدایِ سکوت پخش می‌شود... اینجا رادیو درون، عصر یکی از روزهای شهریور..."

(+)

   + من ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

996

خواستم که بنویسم، اما دیگر فایده‌ای ندارد. دستم نمی‌رود به نوشتن، ذهنم یاری نمی‌کند برای ساختنِ واژه... دیدم هرچه را که بخواهم بنویسم پیش‌تر نوشته‌ام، از یک تا همین نهصد و نود و شش. دیدم که به تکرار افتاده‌ام، دیدم که بیشتر از این هرچه بگویم بی‌معناست. دیدم که انبوه روزمَرگی چیزی باقی نگذاشته... خواستم که بنویسم، خواستم...

(+)

   + من ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

995

زخم‌های عمیقی که مانده روی تنم؛ جای بوسه‌های عشق است...

   + من ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

994

"کار من از هوایِ تازه گذشته؛ نفسِ تازه می‌خواهم..."

   + من ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

993

خواستم بگویم فلان ترانه را گوش دهید، بعد دیدم بی‌فایده است، مگر چندتا ترانه می‌توانم نام ببرم توی این یادداشت‌ها...

ترانه گوش کنید، از همان ترانه‌های ویران‌کننده، از داریوش و سیاوش و اِبی که باید ذخیره‌شان کرد روی یکی از این حافظه‌های کوچکِ پرحجم و بعد غروب نزده، از تهران بزنی به جاده. زیر نور ماه با ترانه‌ها نفس بگیری و تا خود صبح، دیوانه‌وار برانی که دستت برسد به ماسه‌های ساحل جنوب... ترانه گوش کنید، از همان ترانه‌های ویران‌کننده، همان‌هایی که وصف‌شان را بارها و بارها گفته‌ام...

(+) برام یه یادگاریه، جز اون چیزی نمونده...

   + من ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

992

"روزی هشت لیوان آب میخوری، و همراه با آن دردهایت را قورت می‌دهی. طوری که هیچ چیزی ازشان باقی نماند..."

   + من ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

991

رُوِلوِر روسی‌اش را پر کرده و گذاشته روی میزِ کناری. مدام زیرچشمی می‌پایَدش. با عجله روی کاغذ زیرِ دستش چند خطی نامفهوم و با واژه‌های کج و معوج می‌نویسد و هرازگاهی دستش را فرو می‌بَرَد میان موهای درهم‌ریخته‌اش. روی سینه‌اش جای هفت گلوله خالی‌ست...

   + من ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

990

ده‌سال گذشته را بلاگ نوشته‌ام، حتی آنقدر وفادار بوده‌ام به پرشین‌بلاگ که همیشه اینجا نوشته‌ام و فقط یک‌بار، آن‌هم برای چندتایی یادداشت که تعدادشان به زور به ده‌تا می‌رسید جای دیگری را انتخاب کردم و اسمش را هم موقتی گذاشتم. توی زندگی‌ای که برای خودم ساخته‌ام، نوشتنِ اینجا سهم بیشتری از حرف زدن با آدم‌های بیرون از اینجا داشته و حالا کنار گذاشتنِ عادت ده‌ساله سخت شده. جنونِ نوشتن داشته‌ام، هنوز هم سرجایش هست، اما خب....

+ این یکی را بر خلاف قبلی‌ها پاک نمی‌کنم، بگذار بماند، بگذار بماند و ....

   + من ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

989

نفس نفس زده‌ام ناله‌ها ز فُرقَتِ تو...

   + من ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

988

بله، باز هم فرداهایی هست، فرداهایی که صبح تا عصرشان را توی این جلسه و سر آن پروژه سپری کنم، مقاله و نقد بنویسم، گاه‌گاهی توی جمعی سخنرانی کنم و بروم سر کلاس و چیزهایی را تدریس کنم. فرداهایی هست که حسابی سرم شلوغ باشد، از صبح تا عصر را درگیر هزار جور کار باشم، جلسه عصر را بیاندازم توی فلان کافه که حداقل بعد از چند ساعت بدوبدو فرصت نوشیدن یک فنجان قهوه داشته باشم، گاهی یادداشتی بنویسم برای وب‌سایت شخصی‌ام و چیزی را تحلیل کنم و بعضی وقت‌ها تا دیروقت روی گزارش‌ها کار کنم... فرداهایی هست، فرداهایی که به نظر می‌رسد "من" توی‌شان دارد به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. فرداهایی که به نظر می‌رسد همه چی روی روال خودش برای "من" به پیش می‌رود، اما زیر آن پوسته به ظاهر عادی "من" دیگری هست، "من" دیگری که نمی‌دانم عصر یک روز پاییزی، غروب یکی از آن بهارهایی که دیگر تکرار نمی‌شوند، وسط یکی از ظهرهای کش‌دار تابستانی یا زیر بارش برفِ صبح یکی از روزهای زمستانی گمشده است... فرداهایی هست که خبر می‌رسد از فلانِ "من"، اما می‌دانی چیست؟ به گوش‌هایت اعتماد نکن. فرداهایی هست که اگر از دور بایستی و تماشا کنی، "منِ" زنده را می‌بینی، اما می‌دانی چیست؟ به چشم‌هایت اعتماد نکن... روزمَرگیِ آن "من" را نمی‌توان این‌چنین دریافت، باید از پوسته‌اش عبور کرد...

   + من ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

987

یادداشت 982 را از رو خواندم و صدایم را ضبط کردم... موقع خواندنش واژه‌ها جان می‌گرفتند و می‌رقصیدند و هزار نقش می‌زدند پیشِ چشمانم... ده سال بعد هرکدام از این واژه‌ها معناهای دیگری پیدا کرده‌اند... روزهایی که بود، روزهایی که هست، روزهایی که خواهد آمد...

   + من ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

986

" صدای رادیوی‌تان را کمی ببرید بالاتر، ترانه ویران‌کننده اگر می‌خواهید... اینجا رادیو درون، دو و نیمِ بامداد دوازدهم شهریور نود و پنج، آخرین ترانه‌های رادیو درون...."

(+) که ببینی.....

   + من ; ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

985

صبح نمِ بارانی زد، زیر پنجره خوابیده بودم، صدایش را شنیدم، توی خواب و بیداری دیدم که آمدی، دیدم که آمدی اِی گمشده، نمِ باران می‌زد، توی خواب و بیداری صدایت را شنیدم...

اِی دیر به دست آمده بس زود برفتی... (+)

   + من ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

984

کوله‌ات را سبک بردار، دستت را بده به من، می‌رویم توی جاده، می‌زنیم به جاده بی‌انتها و تمامِ شب را آنقدر می‌رویم که به صبح برسیم... بگذار کمی دیوانه باشیم، کمی رها باشیم، بگذار کمی غیرمنتظره باشد این زندگی‌مان، این تکرار هر روزه را بیا از نو به شیوه خودمان بنویسیم، که رنگ بپاشیم رویِ بومِ زندگی‌مان، دستت را بده به من، که بنشینیم کنار آتش، که برایت داستان بگویم، که قهقهه بزنی، که چشمانت برق بزند، که گاهی حتی بترسی و محکم‌تر بنشینی کنارم... بگذار کمی دیوانه باشیم، کمی از چارچوب‌های دنیا بزنیم بیرون، بیا تا خودمان داستان بسازیم، خودمان تصویر بسازیم و رنگش کنیم...

   + من ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

983

من وضو با نفسِ خیال تو می‌گیرم و تو را می‌خوانم،

و به شوقِ فردا.....

چند باری شد که شوقِ فردا داشتم، آخرین بار را خوب یادم هست؛ شوقِ قبلش و دردِ بعدش را خوب یادم هست؛ انتظار بی‌پایان و خیابان‌مرگی‌اَم را یادم هست...

   + من ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

982

روزهایی که بود، روزهایی که هست...

روزهایی که بود؛ اندک دل‌خوشی، بهانه‌هایِ زندگی، دلیل‌هایی برای صبحِ فردا، خنده‌های گاه و بی‌گاه، آرزوهای بزرگ، نَبَرد، قرارهای پنهانی، پیاده‌روی‌های طولانی، دهه سوم، رویِشِ جوانه، دل‌نگرانی‌های مداوم، آبیِ عشق، زخم‌های عمیق، شب‌بیداری‌هایِ داغ، تک ستاره، رویا، جنونِ بارانِ پائیزی، راه‌های دور، امیدِ بی‌پایان، آینده، شرقی‌ترین، ...

روزهایی که هست؛ روزمرگی، چشمانِ بی‌برق، خاطره‌بازی، بی‌حوصلگیِ مداوم، خواب‌های نخواستنی، خیابان‌های خالی، جنگلِ بی‌برگی، دست‌های توی جیب، دردهای نامعلوم، نمی‌دانم‌ها، رگبارِ ترانه، فریب خوردن، رژه تصویرها، دل‌خوشیِ ساده‌انگارانه، پائیز پرخاطره، کلافگی نیمه‌شب‌ها، کناره‌گیری، دودِ تلخ، گوشه کافه‌ها، ماهِ کامل، ...

روزهایی که بود، روزهایی که هست... روزهایی که خواهد آمد...

   + من ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

981

به حسابِ پرشین‌بلاگ از 1000 عبور کرده‌ام، اما به حساب خودم هنوز چندتایی گلوله از جنس واژه در خشاب دارم که فرصت هست هنوز برای خرج‌شان... به گمانم هر بار که چیزی نوشته‌ام و بعد پاک کرده‌ام، یکی به آمار نوشته‌هایم اضافه شده، هرچند که نیست و با این حساب، بیست باری شده که این اتفاق رخ داده و دقیقاً بیست ماه هم هست که اینجا می‌نویسم...

   + من ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

980

قدری کامنت‌های قدیمی بلاگم را زیر و رو کردم، تعدادی‌شان را عمومی کردم و برای یکی‌-دوتای‌شان امروز کامنت گذاشتم که "موج رادیو درون" را بگیرند این انتها...

خیلی بد است که هنوز فکر می‌کنند اسم اینجا روزهای روزمره+گی است. خیر؛ آن چیزی را که بالای صفحه توی نوار آدرس‌تان به نمایش درآمده بخوانید... روزهای روز+مرگی است...

   + من ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

979

رازقی پرپر شد، باغ در چله نشست...

(+)

تلاش نکن، آن چیزی که در ذهنِ "من" است در نمی‌یابی. گوش بسپار فقط...

   + من ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

978

می‌شود انقدر مدام تبلیغ "سرزمین موج‌های آبی" را از هر رسانه‌ای که دست‌تان می‌رسد پخش نکنید، لطفاً؟

   + من ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

977

اصلاً متصور نیستم زندگی برای ادامه چه چیزهایی را جلوی پایم خواهد گذاشت. همیشه این نقطه برایم انتهای تصورها بوده، تصورهای خوب یا بد... حالا انگار داری نزدیک می‌شوی به لبه، انگار داری دور می‌زنی پیچ جاده‌ای را که جلوترش هیچ معلوم نیست. این جلوتری که می‌گویم، جلوتر پنج سال و ده سال نیست، حتی جلوتر یک هفته‌ای، حتی همین هفته بعد... شبیه این حس را یک‌بار دیگر داشته‌ام، سال 90 که یک دفعه همه چی برهم ریخت و قبولیِ دکتری‌ام لغو شد، یک نیمروز نسبتاً سرد پائیزی حس کرده بودم که حسابی سردم است و نمی‌دانم باید چه کار کنم. آن موقع هم انگار همه چیز در مه بود، اما خب، از آن مه گذشتم. حالا حتی نگاهش می‌کنم و لبخند می‌زنم به آنچه رفت بر سَرَم... حالا قدری فرق می‌کند، آن یک اتفاق عرضی بود در مسیر زندگی‌ام، این یک اتفاق طولی است. جنس‌شان خیلی فرق می‌کند... جنس آن آدم هم فرق می‌کند، آنجا جوانی بودم که "هستن"های امروز را نداشت و الان اندکی بارِ "هستن"هایم افزوده شده...

   + من ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

976

احتمالاً خیلی از ترانه‌هایی که لینک‌شان را می‌گذارم، چند وقت دیگر در دسترس نیستند. لینک‌ها خراب می‌شود، فایل روی سرور از دست می‌رود، سایت را می‌بندند و هزار دلیل دیگر... برای همین همه‌شان موقتی هستند، یعنی باید تازه تازه گوش‌شان داد. چندتایی ترانه هست توی آن یادداشت‌های اول که همین اتفاق برای‌شان افتاده و حتی خودم هم یادم نمی‌آید که دقیقاً چه چیزی توی ذهنم بوده آن لحظه و ترانه‌اش چه بوده...

   + من ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

975

توی این سال‌ها ذره ذره چیزی را توی وجودم از دست داده‌ام، منظورم از آن چیز حس کردنِ شادی‌ست... تمام این سال‌ها هر روز ذره ذره اندوه را مستقیم تزریق کرده‌ام توی وجودم، زیاد دویده‌ام، به چیزهای زیادی هم رسیدم اما هیچ‌کدام‌شان نتوانست آن حس از دست رفته شادی و لذت را برگرداند و رهای‌شان کردم. همین هم به اندازه کافی غیرجذابم کرده، شده‌ام موجودی که یک‌سری کارها را می‌کند، به نقطه‌هایی می‌رسد، چیزهایی را دست می‌یابد، اما انتهایش هیچ نیست، انتهایش هیچ لذتی ندارد، هیچ دل‌خوشی وجود ندارد... انتهایش با چشمانی که برقی توی‌شان نیست از کنار همه‌شان می‌گذرد. شده‌ام یک آدم آهنی که فقط برسد، برای چه‌اش را نمی‌دانم، یک آدم آهنی که فقط برسد و عبور کند... حالا این روزها قدری تغییر کرده، سال خوبی نداشته‌ام تا اینجا، فرسوده‌ام کرده. بی‌حوصله بودم از قبل و بی‌حوصله‌ترم کرده... چیزی‌اَم نیست، می‌دانم آنقدر قوی هستم که ظاهرم هیچ چیزی را نشان ندهد، آنقدر قوی هستم که سی‌سال دیگر همین‌طور آدم‌آهنی‌وار بروم جلو، آنقدر قوی هستم که همه این تصویرها و خیابان‌ها و ترانه‌ها و یادها را فرو بدهم توی سینه‌ام و آدم‌های دور و بر حتی نفهمند که فلانی به درد مرگ مبتلاست، که سال‌هاست مُرده. می‌دانم آنقدر قوی هستم که صد برابر این بغض توی گلویم باشد و باز وسط جلسه‌های رنگ به رنگ با آدم‌های مهم بنشینم و حرف بزنم و همراه‌شان بخندم. همه این سال‌ها نشان داده که آنقدر قوی هستم... فقط قدری فرسوده شده‌ام، فرسوده‌تر از اینکه حتی بشود نوشتش... دنیاست دیگر، به‌مان برای ورود به این دنیا تضمین نداده‌اند که جای خوبی باشد.....

(+) آدمی که شادی نداره....

   + من ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

974

" رادیوهای‌تان را روشن کنید، موج رادیو درون را بگیرید، برای‌تان برنامه ویژه‌ای دارم این چندتا را..."

   + من ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

973

نارِد زِ یادُم اون لحظَوانی که با تو بودُم...

(+)

   + من ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

972

هوا رو به تاریکی می‌رفت. تکیه داده بودیم به نرده‌ها و نگاه‌مان توی صحنه روبه‌روی‌مان بود، توی رودخانه‌ای که پیچش آب توی بسترش انگار هر لحظه بیشتر می‌شد و می‌غرید، به آسمانی که دیگر نه می‌شد گفت روز و نه می‌شد گفت شب، به انبوه خاک و سنگ و درخت روبه‌رو که توی آن تاریک و روشنِ هوا شکل توده پرحجمِ سیاهی را گرفته بود که می‌خواهد ببلعدمان. دنیا ایستاده بود یک لحظه و بعد گفته بودی که می‌ترسم... و من می‌ترسیدم از روزی که حجمِ سیاهی‌هایی بزرگ‌تر از آن توده انبوه خاک و سنگ و درخت همه چیز را ببلعد، همه چیز را...

   + من ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

971

من می‌میرم از این آبِ مسموم،

اما اون‌که مُرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده‌ست...

   + من ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

970

من را ببخش "دوست"... کِی این را می‌خوانی؟ روزی برایم نوشته بودی از انتهایش و من بدون اینکه چیزی بگویم، توی ذهنم قول داده بودم که اگر سنگ هم ببارد، برای همان گفتنِ تو برسم به آنجا... زمانه بازی‌های زیادی دارد، آن‌وقت نمی‌دانستم چنین روزهایی در پیش است، حالا هم سر قولم هستم هنوز برای آن انتها، چیزی هم از آن نمانده، اما می‌دانم که هرگز نمی‌خواستی این‌چنین پیش رود...

   + من ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

969

دلم برای برنامه داشتن توی رادیو تنگ شده، یکی از ناب‌ترین حس‌هایی‌ست که می‌شود داشت... غیرقابل توصیف است وقتی پشت میکروفن می‌نشینی و حرف می‌زنی و فقط صداست، صدا، صدا، صدا... مطمئنی تا دورترین نقطه هم صدایت می‌رود، حتی اگر هیچ‌کس پیچ رادیو را نچرخانده باشد و ایستگاهی که تو از آن حرف می‌زنی را نگرفته باشد... حس غریبی است، پشت دورافتاده‌ترین کوه‌ها هم حتی ممکن است یک رادیوی کوچک ترانزیستوری باشد که صدایت را بگیرد... چند باری دو سه سال قبل تجربه‌اش کرده‌ام، از بخت خوش یکی از برنامه‌هایم تایم آخر شب بود و زنده هم پخش می‌شد، دیوانه بودم، مست شده بودم، مستِ آن اتاق جادویی، مستِ آن میکروفن، مستِ رادیو... بیرون که آمدیم، باد نسبتاً سردی می‌وزید، حال خوشی داشتم، اگرچه خوشی‌اش فقط چند ثانیه بود اما از آن خوشی‌های ناب بود که کمتر فرصتش پیش می‌آید...

   + من ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

968

اندازه موهایم را درست برای همین امروز دوست دارم، نه آنقدر بلند است که عذاب‌دهنده باشد برایم و نه آنقدر کوتاه است که نشود کاری‌اش کرد. فقط بدی‌اش این است که دقیقاً یکی دو روز توی این حالت می‌ماند و بعد دوباره وارد فاز عذاب‌دهنده‌اش می‌شود و کلی باید حوصله داشته باشم که بتوانم با موج‌های مدام‌اَش کنار بیایم...

   + من ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

967

ساعت‌های عجیبی‌ست، باید تصمیم بگیرم برای گفتن برخی حرف‌ها و خب این تصمیم، تصمیم ساده‌ای نیست... هر ثانیه که می‌گذرد، باید به فکر باشم و بلاخره تصمیم بگیرم، خب توی تصمیمم مدام از خودم می‌پرسم: "برای چه بگویم؟"... شاید برای اینکه حداقل سهمی کوچک از آن همه ناگفته را گفته باشم. شاید برای اینکه آن حرف‌ها را این چندوقت مدام توی خواب و بیداری، وسط جلسه‌های کاری، توی کافه‌ها، هنگام پیاده‌روی و وقتی که ترانه می‌شنیده‌ام، با خودم تکرار کردم. کسی ایستاده پشت سرم و تُند تُند انگار از روی کاغذ می‌خواند... شنیدن دوباره و صدباره‌شان جانم را گرفته، نفسم را بریده. توی این شهری که هوا خود به خود نفست را می‌بُرَد، وسط این روزهایی که هزار جور فشار روانیِ تازه سر باز کرده هوار شده روی سرم، این حرف‌ها توی گوشم زنگ می‌زنند... سیگارهای دست‌پیچ را آتش به آتش دود می‌کنم و این حرف‌ها را می‌بینم که بین دودها می‌رقصند، تصویرهای ذهنی‌ام را یکی یکی مرور می‌کنم و این حرف‌ها را می‌بینم که با هر تصویری جان می‌گیرند... هنوز نمی‌دانم باید گفت‌شان یا نه. اصلاً وقتش هست یا نه. اصلاً "خب که چه؟" و این فرایند معلقِ مبهم بین گفتن و نگفتن‌شان دیوانه‌ام کرده...

+ منظورم یادداشت‌های این وبلاگ نیست...

   + من ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

966

-: از توی چشم آدم‌ها احساس‌شون رو می‌خونم...

-: "به خوندن چشم آدما اعتماد نکن، همیشه گیر آدم‌هایی مثل من میافتی که توی چشم‌هاشون هیچی نیست... هیچی..."

   + من ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

965

خبر بد این است که نیمی از شهر را گشتم اما پیدایش نکردم؛ خبر خوب این است که هنوز نیمی دیگر از شهر باقی مانده؛ خبر ناامیدکننده این است که توی آن نیمه باقیمانده خبری نیست...

   + من ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

964

چه می‌موندیم، چه می‌رفتیم، به هم بازی رو می‌باختیم...

(+)

   + من ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

963

آدم است دیگر، گاهی به چیزهای غریبی فکر می‌کند، مثلاً به نیستی. خیلی اوقات توی ذهنم به نیستی فکر می‌کنم. به "خب که چه" نیستی فکر می‌کنم. ترسی از این نیستی ندارم، خیلی وقت‌ها حتی شده که اینجا هم بنویسم از میلم به استعفا از این زندگی. اما خب، همه‌اش که مسئله ترس از خود آن نیستی نیست... بخشی‌اش برمی‌گردد به تنهایی. عمده وقت‌ها که فکر می‌کنم به نیستی، از خودم می‌پرسم که آدم‌ها چه موقع نیستی‌ام را می‌فهمند، گاهی حتی چندتایی اسم را توی ذهنم مرور می‌کنم. کِی می‌فهمند؟ مثلاً سه-چهار ماه بعد که کاری داشتند و توی ذهن‌شان یادشان افتاد که "من" حتماً می‌داند باید چه کار کرد و آن‌وقت است که سریع شماره‌ام را می‌گیرند:

- الو، بله؟

- سلام، ببخشید شماره "من" را گرفته‌ام؟

کسی که جواب داده مکث کش‌داری می‌کند و بعد می‌گوید: "من" مُرده، چند ماه است که مُرده...

و از اینجا به بعدِ مکالمه دیگر اهمیتی ندارد. توی ذهن‌شان احتمالاً می‌گویند ای‌بابا، "من" هم رفت و بعدش دوباره به خاطرشان می‌آید که کاری داشته‌اند و الان وقت رسیدن به آن کار است... خیلی‌ها شاید حرف خاصی نداشته باشند وقتی متوجه شوند؛ "من" در نگاه‌شان یک آدم ساکتِ کم‌حرف بوده که با روش خودش زندگی می‌کرده و این روش و منش چندان در نظرشان عادی نبوده. چند لحظه‌ای مکث می‌کنند، اما این مکث بیشتر به این خاطر است که ته ذهن‌شان یاد نیستی اقتاده‌اند، نه چیز دیگری... بعضی‌ها شاید جمله‌ها یا تکیه‌کلام‌هایی از "من" یادشان مانده باشد، همیشه بوده جمله‌هایی که گفته‌ام و بعد از سال‌ها هنوز در خاطر آدم‌ها مانده. آن‌وقت ژست می‌گیرند، انگار که می‌خواهند زل بزنند توی دوربین و جمله‌ها و تکیه‌کلام‌هایم را بازگو می‌کنند: "یه روز به وسعت یه عمر"؛ "من نویسنده‌ام، نویسنده‌ها می‌نویسن".... حتی این دو دسته هم به این زودی‌ها متوجه نمی‌شوند، احتمالاً سالی و ماهی باید بگذرد تا متوجه شوند، شاید هم از رویِ اتفاق بفهمند...

نیستی چیز عجیبی نیست، فقط حس غریبی دارد که نیستی‌ات چه می‌کند با دنیا... برای من که توی این دنیا نقش سایه داشته‌ام، پاسخش خیلی هم نامعلوم نیست. دقیقاً نقش سایه؛ این را به ف. گفته بودم اولین بار؛ انکار کرده بود که این‌طور نیست و اصرار کرده بودم که نه همین است. روزگار خیلی سریع‌تر و محکم‌تر از انکار او و اصرار من به او ثابت کرده بود که همان سایه‌ام. من که می‌دانستم این سایه بودن را، این نقشی را که دنیا برایم انتخاب کرده... می‌دانستم این سایه بودن پایانی ندارد. همیشه هم گفته‌ام این را، همیشه هم انکار شنیدم و همیشه هم بعد از شنیدن انکار لبخند تلخی زده‌ام و تمام انکارها و اصرارها را به یاد آورده‌ام که همیشه یک نتیجه داشته... حالا با این نقش سایه دیگر انتظار چه داشته باشم از نیستی، جز هیچ. جز یک صفر گنده با دو خط این‌ور و آن‌ورش... برای همین است که روی یک تکه کاغذ چهار پنج‌تا شماره تلفن بدون اسم نوشته‌ام و سپرده‌ام که هر اتفاقی افتاد، فلان کاغذ را بردارید و به‌شان یک اس‌ام‌اس بزنید و خلاص...

   + من ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

962

فشار زندگی گاهی مجبورت می‌کند "گزیده" عمل کنی؛ حالا این فشار می‌تواند پول توی جیبت باشد، تعداد حرف‌هایی باشد که در هر اس‌ام‌اس می‌توانی تایپ‌شان کنی یا اینکه "تعداد گلوله‌های باقیمانده در خِشاب"...

   + من ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

961

شارژ مازاد حجم اینترنتم از ابتدای امسال هرماه سه-چهار روز زودتر از ماه قبل تمام می‌شود، دارم به این فکر می‌کنم که ده تا سه روز می‌شود سی روز و بنابراین تا آخر امسال یک ماه گم می‌شود! نمی‌دانم منطقش کجاست، من که الگوی مصرفم تغییر نکرده، رمزی هم که روی این لعنتی گذاشتم حتی توی ذهن خودم هم نمی‌ماند، پس چرا هر ماه باید ده گیگابایت اضافه بر حجم اولیه‌ام شارژ کنم؟ نمی‌فهمم واقعاً...

   + من ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

960

م.ا. صمیمی‌ترین دوست دوران لیسانسم بود، آن‌وقت‌ها کارهای احمقانه زیادی با همراهی هم انجام می‌دادیم و او تنها کسی بود که او را از دایره آدم‌های دور و بر به دایره دوستان و بعد از دایره دوستان به دایره آدم‌های زندگیِ شخصی‌ام برده بودم. بعداً هم که سر و کله سپ. پیدا شد، تمام تلاشم را کردم تا هُلش بدهم جلو تا رابطه‌شان شکل بگیرد، حسی به من می‌گفت که این دوتا خوب با هم جفت و جور می‌شوند و حسم درست هم بود... م.ا. حسابی به من و به منطقم اعتماد داشت، یکی دو سال که از رابطه‌شان گذشته بود روزی من را کشیده بود به کناری و پرسیده بود که نظرت راجع به سپ. چیست. گفته بودم: "اگر نجنبی، حسرت می‌خوری. هر دوی‌تان به یک اندازه احمقید و این نشانه خوبی‌ست که کنار هم خوش می‌مانید" حرفم بیراه نبود، حالا و بعد از همه این سال‌ها هنوز با هم خوش‌اند. برعکس من که مسیر پُردردی را طی کردم، مسیر آن دوتا، مسیر دلچسبی بود... دو سه روز پیش، سپ. زنگ زده بود برای پرسیدن نظرم راجع به چیزی و بعدش هم گوشی را داده بود به م.ا. و نیم‌ساعتی با هردوی‌شان مشغول صحبت و خنده بودم. اگرچه وقتی سپ. پیدایش شد، مجبور شدم م.ا. را از دایره آدم‌های زندگیِ شخصی‌ام یک پله ببرم دورتر اما هنوز وقتی صدای‌شان را می‌شنوم و دورادور ازشان خبر می‌گیرم، خوشحالم از شادی‌شان، از برق چشمان‌شان و از اینکه اگر م.ا. را هُل نداده بودم، شاید الان شده بود کسی مثل من...

   + من ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

959

دو سه شب پیش پیام داده بود که میخواهم ببینمت. دوست بیست و چهار سال قبلم است که تازه پیدایش کرده‌ام و به خاطر همین سابقه دوستی، یکی از قرارهای کاری عصرم را کنسل کردم و رفتم... سه چهار ساعتی به حرف زدن گذشت، اولش تصور کردم شاید قرار دوستانه‌ای باشد، اما خب عموماً برای همه آدم‌ها "من" به دردِ رفع مسئله می‌خورد تا سپری کردن وقت برای باهم بودن و این دوستِ قدیمی هم از این قاعده عمومی مستثنی نبود... لیست بلندبالایی آماده کرده بود که بپرسد، انتهایش با لحنی که به شوخی شبیه بود اما در پسش جدی بودم، گفتم: "شماره کارتم را می‌دهم که حق مشاوره این سه چهار ساعت را واریز کنی"... شده بودم مشاورِ کاری و تحصیلی‌اش و ابداً هم مدل ذهنی‌اش را درک نمی‌کردم. بیست و چهار سال قبل تقریباً از یک‌جا شروع کرده بودیم این زندگی را، اما حالا چاهِ فاصله بین‌مان را خروار خروار خاک و سنگ هم پر نمی‌کند... چیزهایی را نمی‌داند که به نظرم از بدیهیات است، برای چیزهایی تعجب می‌کند که برایم عادی‌اند و از همه بدتر، داستانِ زندگی‌اش یک داستانِ خطی و متعارف بوده، درست نقطه مقابل داستانِ زندگی من. برای همین است که درکش نمی‌کنم و البته، احتمالاً او هم من را به همین اندازه درک نمی‌کند...

   + من ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

958

اگر می‌توانید قدری راحت بخوابید، خوش به‌حال‌تان است... نه مثل من که تازه توی خواب مسئله‌های روزانه را حل می‌کنم و جدا از آن، داستان می‌بینم و خیلی وقت‌ها این داستان‌ها چیزهایی نیستند که دیدنِ چندباره‌شان خوشایند باشد... خیلی وقت‌ها بیدار که می‌شوم، هنوز در سکوت با خودم مشغول صحبتم...

   + من ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

957

که شب‌ها بنشینیم و توی دنیای شخصی خودمان، یکی یکی آن سیصدتا، نه پانصدتا، و نه اصلاً آن هزارتا فیلمی را که با وسواس انتخاب کرده و خریده‌ایم تماشا کنیم. که برای هم دیالوگ بگوئیم، که فنجان‌های‌مان را تُند تُند با ریتم فیلم پر و خالی کنیم، که داستان ببینیم...

همیشه دلم خواسته از جایی شروع کنم به دیدن درست و حسابیِ فیلم. دیدنِ دیوانه‌وارِ همه شاهکارها یا اثرهای متوسطِ تاثیرگذاری که هرکدام‌شان در گوشه‌ای از این کره خاکی ساخته شده‌اند، اما زبان همه‌شان داستان است. همیشه این را خواسته‌ام، اگر بهتر بگویم، الان تقریبا هشت سالی می‌شود که حتی ده دوازده تا فیلم را گرفته‌ام و کپی کرده‌ام روی لپ‌تاپم اما هربار که قصد کرده‌ام ببینم‌شان دوباره همان حس به اشتراک گذاردن که چندباری راجع به‌اش صحبت کرده‌ام، یقه‌ام را می‌گیرد و نمی‌شود... حس خوبی نیست تنهایی فیلم دیدن، یادم نمی‌رود وقتی "راننده تاکسی" دنیرو را تنهایی دیدم چه حسی داشتم. یادم نمی‌رود وقتی "بی‌خوابی" ال‌پاچینو و رابی‌ویلیامز را دیدم چه چیزی می‌خواست از توی سینه‌ام بزند بیرون...

   + من ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

956

کلاس فردا را که از قبل کنسل کرده بودم و حوصله نداشتم برای تدریس. امروز هم قید شرکت را زدم، تلفن همراهم را در طول روز خاموش کرده بودم و حتی بعد از روشن کردنش هم اِس‌اِم‌اِس‌ها را جواب ندادم و خدا را شکر که روی خط اصلی‌ام هم تلگرام ندارم و این یعنی رهاییِ محض... منتظرم که هوای شهریور قدری شهریورگونه‌تر شود و بعد عصرها که از دست هزار و یک کار خلاص می‌شوم، دل بدهم به پیاده‌روی و به بلوار دوست داشتنی‌اَم، البته اگر بشود...

   + من ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

955

مرا به خانه‌ام ببر،

که شهر "شهر" یار نیست...

   + من ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

954

بلاخره بعد از قدری پرس‌وجو و گشتن یکی از آن کادیلاک‌های مشکیِ دهه هفتاد میلادی پیدا کرده بودم که وقت دیدنش قشنگ تو را می‌بُرد به همان سال‌های دور، حسابی سرپا بود و معلوم بود همه این سال‌ها هوایش را داشته‌اند و نور آفتاب که می‌خورد به بدنه مشکی‌اش، هوش از سر می‌پراند... خب البته قیمتش هم همین‌طور، هشتاد میلیون تومان ناقابل.

   + من ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

953

خودم را خفه کرده‌ام از سر شب با ترانه‌های داریوش، با رج به رجِ دردی که توی‌شان هست و بعضی‌های‌شان انگار دقیقاً همان حرف‌هایی‌ست که گیر کرده توی گلویم... عجیب خسته‌ام این روزها، خیلی زیاد، خیلی بیشتر از همیشه...

+ اینجا به جز درد و دروغ هم‌خانه‌ای با ما نبود؛ در غربتِ من مثل من هرگز کسی تنها نبود....

   + من ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

952

باران می‌زد، شدیدترین بارانی که امکانش بود. هرکس سرپناهی می‌جست و می‌گریخت. ما اما دیوانه‌وار قدم می‌زدیم. زیر درختی توقف کرده بودیم، ایستاده بودی روبه‌رویم، باران می‌ریخت روی سرمان و آب می‌چکید از صورت‌های‌مان. لب‌های‌مان به خنده باز بود، دیوانه شده بودیم. چشمانت را گره زده بودی توی چشمانم و دستانت را می‌کشیدی روی صورت خیس از بارانم. تنها بودیم، زیر آن باران سیل‌آسا هیچ‌کس مثل ما دیوانه نبود... دیوانه بودیم، تنها بودیم، یادت هست؟ چیزی از آن تصویرها مانده توی ذهنت؟ دیدی دیگر باران هرگز آن‌طور نبارید....

   + من ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

951

قایقی نیست، ساحلی هم نخواهد بود...

خودت را بسپار به موج...

   + من ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

950

هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که این "نثرِ مسخره" نوشتن توی اینجا را از کجا آورده‌ام و اصلاً از کجا به این نتیجه رسیدم که این‌طور بنویسم. وبلاگ قبلی‌ام را یادم هست که به زبان ساده می‌نوشتم و نوشته‌هایی که از آن ذخیره دارم، لحن دیگری دارند. تصور می‌کنم لحنم را این‌گونه کردم که شاید کسی پیدایم نکند، اما خب بی‌فایده بود.... به تازگی فهمیده‌ام این سخت‌نویسیِ احمقانه، زحمتِ خواندن را هم دوچندان می‌کند و آنهایی که می‌خوانند اینجا را، گاهی به صرف ندیدن یا نبودن یک کسره و ضمه، معنی دیگری برداشت می‌کنند...

   + من ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

949

حرف‌هایم را گم کرده‌ام بین یادداشت‌های تُند تُند اینجا، لیوان‌های پشت سر هم چای و سیگارهای پشت سر هم شب‌ها... کلافگی‌ام هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود و به موازاتش این زخم‌های گلو که اصلاً هم رحم نمی‌کنم به‌شان و شب‌ها سیگارهای آتش به آتش را نثارشان می‌کنم...

   + من ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

948

من هیچ‌وقت آدم پاستوریزه‌ای نبودم که از ظاهرم تصور می‌شود. توی هجده سالگی‌ام جایی کار می‌کردم که هفت صبح یکشنبه‌ها مجبور بودیم توی سالن چندصدنفره همایش جمع شویم و بعد مدیر معروف و بداخلاقش برود آن بالای سِن و با عصبانیت و اخم و حرف‌های غیرپاستوریزه سرصبح‌مان را باز کند، آن‌وقت‌ها اولین سنگ‌بنای تفکر مدیریتی من هم شکل گرفت، یک سال بعد که شرکتی در حوزه فناوری برای خودم زدم، این شخصیت شکل تازه‌ای گرفت... فرهنگ حوزه کسب‌وکار فناوری خیلی فرهنگ پاستوریزه‌ای نیست و این تقریباً یک نُرم جهانی‌ست! و خب من هم از قبل پاستوریزه نبودم و همان بازه‌ای که شرکت فعال بود، فضایی را اداره می‌کردم که بی‌شباهت به فضای آنچه در موسیقی رپ می‌گذرد، نبود... حالا هم گاهی توی کار یک‌باره می‌روم به همان فضا، اما خب خیلی نمی‌شود بین آدم‌های اتوکشیده آن ذات غیرپاستوریزه خودم را نشان دهم. حالا این دفعه بین همه ترانه‌هایم، می‌خواهم لینکی را بگذارم که شاید تصور آدم‌ها را راجع به من تغییر دهد. اگر دل‌تان نمی‌خواهد این تصور تغییر کند، لینک را باز نکنید، ضمن اینکه دسترسی به لینک با اینترنت ایران ممکن نیست.

(+)

   + من ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

947

حرف‌های تلخی‌ست، اما می‌نویسم‌شان. بگذار ثبت شوند در قالب واژه‌ها و بمانند، بگذار این دردها را جاودانه کنم که هیچ‌وقت از یاد نروند...

+ منظورم یادداشت‌های این وبلاگ نیست...

   + من ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

946

آدم‌ها شورش را درآورده‌اند. خب بله، چند سال قبل نامه و مدرک پذیرش از دانشگاهی در نیویورک داشتم به انضمام یک بورسیه کامل چند ده هزار دلاری، موقعیتی که دست و پای خیلی‌ها را می‌لرزاند... نرفتم. آن موقع دست‌اندازهایی توی زندگی‌ام بود که باید می‌ماندم پای‌شان و نرفتم. حالا بعد از چند سال هِی یادم می‌اندازند که تو فرصت داشتی و نرفتی و این اوج حماقت بود و لحن‌شان طوری‌ست که ابداً نمی‌توانم ذره‌ای شعور درک کردن را در وجودشان ببینم که بخواهم اندکی داستان نرفتنم را شرح دهم... حالا باز وسط گفت‌وگوها مدام به من می‌رسند و دهن‌شان که باز می‌شوم تا ماجرای من را بکشند وسط، دوست دارم یک هوکِ چپ و راست روانه صورت‌شان کنم که حسابی از ریخت بیافتند و تا عمر دارند سعی نکنند چیزی را قضاوت کنند که هیچ تصوری از آن ندارند و اصلاً انتظاری هم نمی‌رود که با آن سطح شعورشان بتوانند به چیزهایی مهم‌تر از خودشان فکر کنند...

   + من ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

945

صبح که برخاسته بودم، چیزی نبودم... چیزی نبودم یعنی ابداً حسی از یک آدمِ زنده در وجودم نبود. توی خانه خالی، در اتاق را بستم و نشستم پشت درب و فریاد زدم و چه پنهان که هرچه فریاد داشتم سرش خالی کردم و بین آن فریادها حتی لعنت فرستادم به این دنیا، به این زندگی، به این روزگار، به هرچه که داده و پس گرفته و حتی به خودش... لعنت فرستادم به خودم و به خودش و به هرچه که هست و نیست...

   + من ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

944

کلاس چهارشنبه-پنجشنبه‌ام را کنسل کردم، گفتم شخص دیگری را به جایم بفرستند. حوصله‌اش را نداشتم، عصر موقع بیرون زدن از شرکت هم گفتم فردا نمی‌آیم. عجیب است برایم، این یکی دو هفته اخیر دیگر حوصله هیچ چیزی را ندارم و یکی یکی آن چیزهایی را که زورم می‌رسد کنسل می‌کنم... نمی‌دانم ته این بی‌حوصلگیِ عمیق به کجا می‌رسد و تا کنسل کردن چه چیزهایی به پیش می‌روم... همه زندگی‌ام شده "خب که چه؟" و کافی‌ست همین سه کلمه را ابتدای هر کاری بگویم، آن وقت است که تبدیل می‌شوم به سنگی سرد که طاقت هیچ کاری ندارد... لعنت به این زندگیِ لعنتی که "هیچ" نداشت به غیر هیچ...

   + من ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

943

توی زندگی‌ام بیش از هر چیزی سکوت را یاد گرفته‌ام. با همین سکوت نفس کشیده‌ام، با همین سکوت شب‌ها را به صبح و صبح‌ها را به شب دوخته‌ام و با همین سکوت کُشته‌ام. چه چیزی را؟ خودم را، من را، روحم را... با همین سکوت من را کُشته‌ام، خیلی جاها سکوت کردم در برابر آدم‌ها، در برابر رنجی که تحمیل کردند به من، در برابر بغل بغل اندوهی که هدیه دادند به زندگی‌ام، در برابر نادیده گرفته شدن، و کلاً در برابر هر چیزی که می‌شود فکرش را کرد... سکوت کرده‌ام. و بعد توی خودم غوغا شده، زمین و زمان را به هم دوخته‌ام، اما آن بیرون هیچ... سکوت کرده‌ام و آدم‌ها لابد فکر کرده‌اند حالا که فلانی نمی‌فهمد، بگذار هر کاری می‌خواهیم بکنیم... و گاهی همین سکوت تنها ریسمانی بود که می‌توانستم به آن چنگ بزنم، تنها ریسمان.....

   + من ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

942

سی‌اَم، ولی هیچ...

مطلع نجواهای این روزهایم شده...

   + من ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

941

راکفلر، سرمایه‌دار مشهور امریکایی، جایی گفته در زندگی‌اش هرموقع تصمیم گرفته چشمانش را بسته و اجرایش کرده و همین را یکی از سه اصل موفقیتش توی زندگی می‌داند... اندیشه خوبی‌ست، در واقع من هم به نوعی ملتزم به همین بوده‌ام. توی زندگی وقتی تصمیمی اگر گرفته‌ام پایش ایستاده‌ام، حرفی اگر زده‌ام پایش ایستاده‌ام و خب البته چوب همه حرف‌ها و تصمیمات اشتباهم را خورده‌ام و حتی چوب حرف‌ها و تصمیمات درستی را هم خورده‌ام که آدم‌های دیگر خرابش کرده‌اند... دلم می‌خواهد ده سال بعد صاف بایستم و بگویم که من تصمیم گرفته بودم، حرفش را زده بودم، جدی بودم، اما خب آن دیگری....

   + من ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

940

به خودم می‌گویم خوش به حال آنهایی که با یک مسافرت دو روزه حال‌شان جا می‌آید. خیلی اوقات درک نمی‌کنم‌شان. من که بدتر وقتی توی جاده می‌روم و چشمم می‌افتد به افق دور، به خورشید در حال غروب، به انبوه ستاره‌ها، به قرص ماه و خیلی چیزهای دیگر تازه یاد دردها می‌افتم و یاد همه حس‌های غریبی که نگه داشته بودم برای به اشتراک گذاشتن، اما هیچ‌وقت فرصتش فراهم نشد...

   + من ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

939

دست من خسته شد از بس که نوشتم، پای من آبله زد بس که دویدم؛

تو اگر رسیده‌ای ما رو خبر کن، چرا اونجا که تویی، من نرسیدم.............

   + من ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

938

"... رادیو درون را گوش می‌کنید... دارم بساط رادیو را همین روزها جمع می‌‌کنم، آگهی کرده‌ام برای فروش اسباب و اثاثیه و خرت و پرت‌های رادیو. صدایم را هم می‌فروشم، اما این ترانه‌ها را نه..."

   + من ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

937

دوباره خوابم به هم ریخته است، بدخواب شده‌ام و تحمل هرچیزی را دارم غیر از این بدبختیِ بدخوابی را... توی این روزهایی که تحمل خودشان به تنهایی هم دشوار است، بدبختیِ بدخوابی را هم باید بگذارم کنار سایر مسائلم. هرچیز دیگری را می‌شود تحمل کرد، توی شب‌هایی با وضع اسفبار (+) هم توانسته‌ام قید همه چیز را بزنم، اما خواب را نه، از پا می‌اندازد من را. اصلاً برای همین است که روزها زودتر از ساعت ده نمی‌توانم سرکار حاضر شوم و اگر صبح جلسه‌ای داشته باشم، زمین و زمان را نفرین می‌کنم. از بخت خوش، فردا سر صبح یک جلسه هم دارم و تا آخر شب همین‌طور پشت سر هم قرار ملاقات چیده‌ام، این یعنی بدبختیِ مضاعف؛ وسط همه این روزها، وسط این بدخوابیِ لعنتی....

   + من ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

936

دیگر چه چیزی بدتر از این می‌شد، خشکم زده بود توی خیابان، ایستاده بودم و زل زده بودم، مثل مُرده‌ها... ایستاده بودم و زل زده بودم به اوریانت، به صندلی‌های نو شده که تا دیروز نبودند، به صندلی‌های نویی که جای صندلی‌های قدیمی را گرفته‌اند، صندلی‌های کافه همیشگیِ تنهاییِ من که صندلی‌هایش و قهوه‌هایش را هیچ‌وقت با هیچ‌کس شریک نشده بودم. هیچ‌کس نمی‌فهمد که امروز تکه‌ای از خاطراتم کنده شد، هیچ‌کس نمی‌فهمد امروز بخشی از خاطراتم برای همیشه خاک شد...

   + من ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

935

خیالِ مشترکِ همه شب‌هایی که به دوشنبه ختم می‌شوند و دردِ مشترکِ همه دوشنبه شب‌ها... کسی چه می‌داند؟

   + من ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

934

من در پیِ خویشم، به تو برمی‌خورم اما؛

در خود شده‌ام گم، به من دسترسی نیست...

(+ابتدایش را دوست دارم...

   + من ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

933

بخشی از هفت‌تیر را نمی‌دانم برای چه چراغانی کرده‌اند. پرسید چرا، گفتم "لابد برای من" دوباره پرسید چطور مگر، گفتم "مهم نیست"...

   + من ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

932

تصویر قبلی را یادت هست که گفتم از ده سال بعد؟ (+) حالا می‌خواهم جور دیگری روایتش کنم...

ده سال بعد، احتمالاً عصر یک روز نم‌زده پائیزی، ذوق می‌کنی که آدرس کافه دنجی را یافته‌ای که مناسب قرارهای دونفره و زنده کردن یاد سال‌های قبل‌تر است. بنابراین، شال و کلاه می‌کنی و بعد از قرار گذاشتن با تلفن، دونفری خودتان را از بین خیابان‌های نم‌زده می‌رسانید به کافه، بهترین میز در دنج‌ترین و گوشه‌ترین بخش کافه را انتخاب می‌کنید و با خیال راحت می‌نشینید به لذت بردن... من عادت دارم عصرهای پائیزی را توی هوای نم‌زده قدم بزنم و بعد خودم را برسانم به کافه‌ام، سری به اوضاع بزنم و اگر فرصتی شد با مشتری‌ها صحبتی هم بکنم. آن روز هم همین‌طور، قبل از اینکه بیایم توی کافه آخرین بار ریه‌هایم را با هوای نم‌زده آن بیرون و دود سیگار پر می‌کنم و بعد آهسته وارد می‌شوم، با دست به پیشخدمت‌ها که متوجه حضورم شده‌اند سلام می‌کنم و نگاهم را دور تا دور کافه‌ای که نیمه پُر و نیمه خالی‌ست، می‌چرخانم تا خط نگاهم برسد به میزتان. می‌بینمت، دلم می‌ریزد، خودش است؟ و بعد متوجه همراهت می‌شوم، سر تا پایش را ورانداز می‌کنم که آن‌طور بی‌خیال نشسته و پیش خودم می‌گویم "..."، نه هیچ نمی‌گویم، نگاهم را می‌دزدم که مرا نبینی. اما بی‌فایده است، تو هم مرا دیده‌ای، مثل همیشه لباس پوشیده‌ام، صورتم قدری پیر شده و مثل همان روزها هنوز برای اصلاح بی‌حوصله‌ام، موهای موج‌دارم را هم هنوز به همان سیاق ده سال پیش مرتب کرده‌ام، چشمانم اما شبیه به ده سال قبل نیست، شبیه دو تا حفره خالیِ سیاه شده که هیچ نوری را نمی‌شود توی‌شان دید. دست و پایت را گم می‌کنی و همراهت متوجه شده که خیره شده‌ای به آدمی دم درب ورودی کافه، اما قبل از آنکه برگردد، حرکت کرده‌ام و مستقیم رفته‌ام پشت بار... تکیه می‌دهم به دیوار و بعد همان‌طور که تکیه داده‌ام می‌نشینم روی زمین، همه این عصرهای ده سال گذشته را توی این خیابان‌ها قدم زده‌ام و بعد خودم را رسانده‌ام اینجا و تا شب بین مشتری‌های کافه هزار داستان دیده‌ام، اما همیشه سئوالم این بوده که تو عصرها چه‌کار می‌کنی، که دلخوشی‌هایت چیست، که کجایی، که کیستی و حتی، او کیست. چند دقیقه‌ای می‌گذرد، خوب نیست جلوی بچه‌های کافه آن‌طور سر در گریبان باشم، بلند می‌شوم، از یکی‌شان راجع به میز شما می‌پرسم و می‌شنوم که نیم‌ساعتی هست اینجائید. کتم را که هنوز مثل همیشه، توی تابستان و زمستان می‌پوشم، در می‌آورم. زیر چشمی نگاهت می‌کنم و می‌بینم که تو همین‌طور. تفاوت نگاه‌های‌مان اما خیلی زیاد است، تو از سر اضطراب و من از سر چیزی بین حسرت و اندوه... قدری بعد همراهت بلند می‌شود که حساب کند، تو هم می‌ایستی، حواسم به توست و نگاهم به همراهت و سریع می‌روم جلوی صندوق و شروع می‌کنم به صحبت با همراهت، دلت می‌لرزد، از دور می‌بینی که حرف می‌زنیم و بعد می‌خندیم و دست می‌دهیم. برمی‌گردد پیش تو، می‌پرسی چه شد و جواب می‌دهد صاحب کافه مهمان‌مان کرد، می‌گفت رسمِ عصرِ بعضی روزهای کافه‌شان است... درب را که باز می‌کنی برمی‌گردی. پشت پیشخوان ایستاده‌ام، سرم را بین دو دستم گرفته‌ام و صورتم پنهان است، مکث می‌کنی که شاید سرم را با شنیدن صدای باز شدن درب بلند کنم اما نه. بوی خیابان نم‌زده می‌پیچد توی کافه و همان‌طور که پائیزی‌ترین حس را با خودش می‌آورد، تو را با خودش می‌بَرد...

   + من ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

931

بر خلاف آنچه آدم‌ها راجع به من می‌پندارند، هیچ‌وقت میانه خوبی با درس خواندن نداشته‌ام، اگرچه میانه‌ام با خواندن خیلی بهتر از خوب بوده است. از همان کودکی هر که رسید گفت که این آدم هوش خوبی دارد. آن روزهای اول راه معنی هوش را نمی‌دانستم، فقط می‌دانستم اگر بقیه نیاز است صد واحد تلاش کنند برای رسیدن به چیزی، من با سی-چهل‌تایش هم کارم راه می‌افتد و از آنجایی که عمدتاً حوصله هم نداشتم، ابداً دستم نمی‌رفت به اینکه قدری آتش آن سی و چهل را بیشتر کنم و بهتر و بهتر شوم. حوصله درس را نداشتم، اما به جایش همان کودکی یادم می‌آید که چه کارها نمی‌کردم! و البته توی همه کارها تنها بودم و حوصله بقیه را نداشتم که کارشان زمان بیشتری می‌گرفت نسبت به من. شاید همین هم بود که باعث شد توی زندگی و به خصوص کار قدری سخت‌گیر شوم نسبت به آدم‌ها که خودشان را برسانند به سطح حوصله من... از دوره راهنمایی آدم‌های اهل فن می‌گفتند که فلانی پزشک می‌شود و فلان و بهمان. اما به دبیرستان که رسیده بودم، مستقیم رفته بودم سراغ ریاضی و اوج لذت این بود که روی تخته گچی معادله بنویسی و بنویسی و بعد آن آخر تخته جواب نهایی‌اش را در بیاوری و با یک نگاه خالی از هرگونه حس بروی و بنشینی سرجایت. آن بی‌حوصلگی توی دبیرستان هم کار خودش را کرد، توی سال‌هایی که سر صندلی دانشگاه دعوا بود، حوصله خواندن نداشتم. ذهنم معطوف بود به راه‌انداختن شرکتی برای خودم و کسب‌وکار... توی دنیای متفاوتی بودم، سال سوم دبیرستان سر کلاس دبیر از دستم عصبانی شده بود و بلند گفته بود: بقیه را می‌بینی؟ همین‌ها حقت را می‌خورند. اما گوشم بدهکار نبود. شیطان رفته بود زیر پوستم. زندگی‌ام پاره‌پاره شده بود. هوای سیاست افتاده بود توی سرم، توی یکی از المپیادهای آن زمان مقام آورده بودم، و آنقدر شیطان شده بودم که ایده‌پردازی برهم زدن کلاس‌ها با من بود و دست آخر از مدرسه فرار می‌کردم. توی پیش‌دانشگاهی نیمکت من هر ساعت محل بازی بود، تاس می‌ریختیم و آن‌چنان سر و صدای‌مان بالا می‌رفت که گوش‌ها کر می‌شد و گاهی بعد از بازی کیفم را از طبقه سوم و چهارم پرت می‌کردم توی خیابان و بعد مثل تیری که از چله کمان رها شده باشد، غیب می‌شدم... دنیایم پوست می‌انداخت، نوبت کنکور که شد، خیلی درس‌ها را گذاشتم کنار، می‌دانستم با سی-چهل درصد تلاش بقیه می‌روم تو و بنابراین خیلی درس‌ها و سرفصل‌ها را حذف کردم. یادم می‌آید جبر و گسسته و هندسه و فیزیک 2 و شیمی 2 و 3 را کلاً حذف کرده بودم و از عمومی‌ها هم بیشتر از این. امتحان دادم، رتبه‌ام بد و خوب شد، روحیه چندوجهی‌ام عاشق معماری و کامپیوتر بود، اما به نظر نمی‌آمد دستم به صندلی یکی از دو سه دانشگاه خوب برای‌شان برسد، این شد که رشته دیگری را انتخاب کردم که هم توی دانشگاه خوبی باشم و هم توی تهران. بعدش هم همیشه به همین نحو جلو رفته، حتی یک بار توی دانشگاه هوس کردم ببینم بدون آن سی-چهل درصد چه می‌شود، هیچ چیزی برای یکی از امتحان‌ها نخواندم و سر امتحان با سرنخ‌هایی که از دختر بغل‌دستی‌ام گرفتم هجده شدم، بماند که بعد از امتحان آن دختر آمده بود و پاپیچ شده بود که من پانزده شده‌ام و تو چطور شدی هجده. بقیه ماجرا هم همین چیزهاست، البته با داستان‌های متفاوتی که از بس جزئیات دارند، حوصله گفتن‌شان را ندارم. حتی همین چند روز پیش که گفتم دیده‌ام پشت سرم ایمیل رد و بدل کرده‌اند، دیدم که اشاره کرده‌اند به هوش... آخرش نفهمیدم این هوش خوب است یا بد. حالا، اینجا و این نقطه که هستم، احساس می‌کنم خیلی هم خوب نیست، یعنی خوب نبود. این هوشِ لعنتی عادتم داده به این علی‌السویه بودن، به اینکه اگر توی کار کسی پا به پایم نباشد، بزنم زیر همه چی، به اینکه که حتی نتوانم حرف بزنم و مدام توی ذهنم سناریو بنویسم. حتی همین هوش باعث شده که به این حالِ لعنتیِ این روزهایم برسم... حالا خیلی وقت‌ها آدم‌ها فکر می‌کنند که من خیلی درس‌خوان هستم! اما ابداً این‌طور نیست که اگر این‌طور بود، جایم الان اینجا نبود. توی کافه ن. حرف خوبی نقل کرده بود راجع به خودش و من آن لحظه داشتم فکر می‌کردم که واقعاً مدیونم به آن چیزی که اسمش هوش است...

   + من ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

930

خیلی مانده، عقبم از آنچه تصورش را می‌کردم، حالا هم که قدری برنامه تغییر کرده و باید بیشتر دَوید...

   + من ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

929

حس غریبی دارد این عکسی که لینکش را انتهای این یادداشت گذاشته‌ام، حس غریب... دیدنش من را فرو برد توی فکر، به غم چهره‌اش نگاه کنید. غم که نه، به اندوهش نگاه کنید... رفتم توی فکر، که روزی اگر افتادم و مُردم، کسی هست که این‌طور اندوه توی چهره‌اش باشد؟ همیشه یکی از چیزهایی که خواسته‌ام تا بدانم، همین بوده؛ که بعدش چه می‌شود؟ "من" بیشتر شبیه به سایه بوده‌ام، همیشه بوده‌ام و اولویت داده‌ام به رنج‌های آدم‌ها، اما همان سایه بودنم بلاخره یک جا دخلم را می‌آورد. می‌فهمی؟ سایه‌ها همیشه همراه‌مان هستند، اما هیچ‌وقت نمی‌بینیم‌شان...

عکس (+)

   + من ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

928

کراوات می‌زند، صورتش را شش تیغه اصلاح کرده، گوشی گران‌قیمتی در دستش دارد، مدیر یکی از شرکت‌های تاثیرگذار در اقتصاد ایران است و یکی از جنس‌هایی که توسط شرکتش به ایران وارد شده، از آن جنس‌های لوکس است که کلی هم سر و صدا کرد، به قول خودش توی بهترین دانشگاه مملکت لیسانس و فوق‌لیسانس خوانده و آنقدر باهوش بوده که قبل از دانشگاه دو سال را هم جهشی تمام کرده، لهجه انگلیسی‌اش بد نیست و حتی بین حرف‌هایش بعضی اوقات اصطلاحات انگلیسی‌زبان می‌پَراند... توی جلسه از من و همکارم پرسیده چای میل دارید یا قهوه. همکارم گفت قهوه، من هم دیشب درست نخوابیده بودم و قدری گیج و گُنگ بودم، ترجیحم به قهوه بود. چند دقیقه بعد کسی سینی به دست وارد شد و برای‌مان آب جوش آورد و بعد خودش بلند شد و از توی کمد پذیرایی شیک گوشه اتاقش پودر نسکافه و مخلفاتش را آورد... آنهایی که من را می‌شناسند دقیقاً می‌توانند تصور کنند که قیافه‌ام آن موقع چه شکلی بوده و به چه فکر می‌کردم. آن همه ادعا و قیافه و هوش؛ آن‌وقت قهوه تعارف کنی و نسکافه بدهی...

   + من ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

927

این چند وقت که تندتر می‌نویسم، بدجور عادت کرده‌ام به نوشتنِ هر دقیقه‌ای و خب می‌دانم این عادت بعداً از پا می‌اندازتم. بماند که از وقتی الفبا را یاد گرفتم، میل به نوشتن داشتم و انگار گمشده هفت سال نخست زندگی‌ام را پیدا کرده بودم. گمشده‌ای که بیشتر از هر آدمی روی زمین می‌توانستم روی شنیدنش حساب کنم و همیشه مطمئن باشم که طاقتم را دارد و اگر روزی برسد که قدری سکوت کنم، تحمل سکوت من را ندارد و به جای پشت کردن به همه چیزهایی که هست، آنقدر به پر و پایم می‌پیچد که بلاخره قفل سکوت را بشکنم... نمی‌دانم، نمی‌دانم این عادتِ نورِس که همین یکی دو هفته گریبانم را از روی ضرورت گرفته، بعداً چطور می‌خواهد یقه‌ام را رها کند و بگذارد آسوده باشم. نمی‌دانم بعداً باید با نجواهای درونی‌ام چه کنم، با تمامِ طولِ شب حرف زدن‌هایم توی خواب چه کنم، با تصویرها چه کنم، با ترانه‌ها چه کنم و حتی با نوشتن از مرگی که توی هر روز زندگی بر من تحمیل شده و می‌شود و حتی -یا شاید- خواهد شد...

   + من ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

926

هوایِ تو اینجا بود، منو نجاتم می‌داد...

   + من ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

925

خیلی از پاسخ‌هایم محدود شده به "نمی‌دانم"، اما آنچه واقعیت دارد این است که پشت نود و نُه درصد از این نمی‌دانم‌ها، می‌دانم است. "می‌دانم"‌هایی که شاید وقت گفتن‌شان نرسیده یا شاید هیچ‌وقت هم نرسد. "می‌دانم"هایی که شاید آدم شنیدن‌شان نرسیده یا شاید هیچ‌وقت هم نرسد... اینکه هر کدام از این "نمی‌دانم"ها چه زمانی، چه طور، به چه کسی و کجا به "می‌دانم" تبدیل می‌شوند را واقعاً نمی‌دانم. اصلاً شاید "نمی‌دانم"‌هایم هرگز به "می‌دانم" تبدیل نشوند، اما هیچ‌یک از اینها مهم نیست. مهم این است که خیلی از این "نمی‌دانم"ها را "می‌دانم"...

   + من ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

924

" تفریح؟ توی لغت‌نامه من چیزی به اسم تفریح تعریف نشده"

بعد رفته بودم توی فکر که واقعاً تفریح چیست و حتی می‌خواستم به خودم اجبار کنم که انشایی بنویسم راجع به اینکه "تفریح چیست و چه نقشی در زندگی ما دارد؟". به زندگی‌ام نگاه کرده بودم، فقط به همین ده سال اخیر. کل تفریحم محدود بوده به پیاده‌روی‌های مکرر نیمه اول این ده سال و گاه و بی‌گاهِ نیمه دومش؛ به کتاب خواندن و به خصوص خواندن رمان و داستان و به گاه‌گاه کافه رفتن‌هایم... اما خب همین‌ها هم چارچوب مسخره خودشان را داشته‌اند، رفته‌ام پیاده‌روی که ذهنم آزادانه‌تر فکر کند، کتاب خوانده‌ام به خاطر ولع سیری‌ناپذیرم در دیدن تصویرهای دیگران و کافه رفته‌ام برای فرار از خود و خالی کردن دردهایِ ذهنی... نمی‌دانم با معیارهای زندگیِ عادی می‌شود اینها را تفریح فرض کرد یا نه. البته بماند که بوده روزهایی که با شخصی سپری‌شان کرده‌ام، اما نمی‌شود اسم تفریح روی‌شان گذاشت، یعنی اگر اسم تفریح بیاید روی‌شان، جنبه اجتماعی زندگی‌ام قطعاً می‌رود روی هوا و بهتر است همان برچسب زندگیِ اجتماعی را برایم داشته باشند... خب که چه؟ همین چندوقت پیش گفتم که می‌خواهم زندگی‌ام را در آستانه دهه چهارمش تغییر دهم، حداقل چندتایی تغییر کوچک، و به گمانم این هم یکی‌شان است، البته چند و چونش را هنوز نمی‌دانم...

   + من ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

923

این سایت شخصی هم شده دردسر. یکی از نتایج بی‌حوصلگیِ این روزها این است که اصلاً چیزی در ذهن ندارم که بخواهم از آن بنویسم یا تحلیلش کنم و در نتیجه، سایت شخصی‌ام همین‌طور رهاشده مانده. امروز به زور یک پاراگراف راجع به دوره آموزش آنلاینی که همین اخیر ضبطش کردیم، نوشتم و گذاشتم... توی سه چهار ماه اخیر به زور چیزی آنجا نوشتم و اینکه وجود داشته باشد، اما به‌روز نشود، از نبودنش بدتر است...

   + من ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

922

از آن شب‌هایی‌ست که دلم می‌خواهد برگه استعفایم را بنویسم و بعد آرام بخوابم و هیچ صبحی در کار نباشد...

   + من ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

921

می‌دانم. فقط من آدم "بی‌خیالی" و "ریلکس بودن" نیستم...

   + من ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

920

با این همه نق‌زدن و یادداشت‌های تُند تُند شاید فکر کنی که آدم سُستی هستم، اما ابداً این‌طور نیست. واقعیت زندگی من این است که هر روز صبح "من" را فراموش می‌کنم و می‌روم دنبال کار و پروژه و هزار تا سرشلوغی دیگر تا آخر روز، بعضی وقت‌ها آنقدر سرم شلوغ می‌شود که تمام روز را با چند لیوان آب سپری می‌کنم، از توی این جلسه به آن جلسه، از این شرکت به آن شرکت، از این گزارش به آن گزارش. توی همه اینها "من" را فراموش می‌کنم، "منِ" این زندگی لبخند می‌زند، توی شروع هر جلسه‌ای سلام و احوال‌پرسی می‌کند و در جواب احوال‌پرسی دیگران هم "مرسی" می‌گوید، همه چیز در ظاهر خوب است و بوده‌اند آدم‌هایی که گاهی حسرت خورده‌اند به چیزی که بوده‌ام. واقعیت زندگی من این است که هر روز صبح تا شب مدام ذهنم توی استرس غوطه می‌خورد، که روزهایی که شرکت نمی‌روم جای دیگری درگیرم، که شب‌ها گاهی تا خود ساعت 2 مشغول خواندن و نوشتن و کار کردن هستم. این واقعیت زندگیِ من است، اما نه همه‌اش... بخش‌های دیگری هم دارد، مثلاً بخش آدم‌ها که از صبح تا عصر با خیلی‌شان سر و کله می‌زنم، حرف می‌زنیم، می‌خندیم، کار می‌کنیم؛ اما، اما دامنه صحبت‌های بین من و آدم‌ها از مسائل حرفه‌ای و سیاسی و اقتصادی و چرندیات این شکلی فراتر نمی‌رود. یک قاعده مشخص این است که در جایگاه آدم آهنی نباید هیچ حرف شخصی با آدم‌ها رد و بدل کنم. خب همین هم باعث شده که آدم‌های دنیایم محدود باشند به تعداد انگشتان یک دست. کجا بودم؟ بله، داشتم از بخش‌های دیگر زندگی‌ام می‌گفتم، مثلاً از اینجا، از وبلاگ‌نویسی. چرا می‌نویسم؟ چرا همه این سال‌ها؛ منظورم همه ده سال گذشته است؛ مدام نوشته‌ام؟ چندباری گفته‌ام که خیلی وقت‌ها تعداد کلمات شخصی روزانه‌ام را اگر جمع بزنی به صد نمی‌رسد، اما در عوض مدام با خودم حرف می‌زنم. تازه، تصویرها هم هستند، من در هر لحظه، در هر موقعیت و در هر شرایطی توی ذهنم تصویر می‌سازم، هزاران هزار تصویر. شاید برای همین است که روی تلفن همراهم به جز چندتایی عکس که مدرکی دال بر زنده بودنم است، چیز زیادی ندارم. همه‌اش آن بالاست، توی ذهنم. خارق‌العاده است، نه؟ نه اصلاً، اینکه مدام با خودت حرف بزنی و مدام تصویر بسازی اصلاً هم خارق‌العاده نیست. یک جور عذاب است، عذابِ مستمر، رنجِ مداوم. مدام انگار توی فیلمی، دیالوگ می‌گویی، مدام باید خودت را جا کنی توی کلوزآپ و لانگ شات و "کرود شات" و "تو شات" و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر... آن تکه زندگی روزانه که "من" را از قصد فراموش می‌کنم، ظاهراً چیز خوبی از آب درمی‌آید و خب البته مثل همه فیلم‌ها منتقدانی هم دارد، ولی در کل تحسین‌کنندگان بیشتری دارد. تکه بعدی جایی‌ست که "من" می‌نشیند سر جایش، توی کالبدم، دستم را از روی دهانش که دارد خفه می‌شود؛ برمی‌دارم. نفس نفس می‌زند، می‌خواهد گلویم را بِدَرَد، اما رمقی برایش نمانده. ده سال است کار هر روز من شده همین. ده سال است خفه‌اش کرده‌ام، ده سال است که صبح‌ها مثل بچه سرراهی رهایش کرده‌ام و شب‌ها وقتی گوشه‌ای کز کرده بوده و داشته از ترس به خودش می‌پیچیده دستش را گرفته‌ام، آن‌هم نه با مهربانی، بلکه دستش را گرفته‌ام و تازه کوبیدنش را آغاز کرده‌ام. آهن را که می‌گذارند توی کوره از نزدیک دیده‌ای؟ از توی شیشه تلویزیون نه، از نزدیک؟ دیگر صرفاً آهن نیست، ماهیتش را گرفته‌اند و بعد آنقدر با پتک می‌کوبند که ماهیت جدیدی بگیرد. تکه بعدی زندگی‌ام همین "من" است که شبیه ویرانه‌هاست. پنهانش کرده‌ام چون چیزی برای به نمایش درآمدن ندارد، چون خوب می‌دانم وقتی خودم هم طاقتش را ندارم، دیگر بین هفت میلیارد آدم روی زمین، یکی هم نخواهد بود که بتواند تحملش کند. برای همین است که "من" را از توی آن تکه دیگر زندگی‌ام می‌گذارم کنار، برای همین است که وقتی دوباره دست "منِ" سرراهی را می‌گیرم، می‌خواهد فریاد بزند و چون صدایش به جایی نمی‌رسد، همه‌اش تبدیل می‌شود به واژه‌های روی کاغذ، به واژه‌های ثبت شده اینجا... برعکس توی آن تکه زندگی‌ام شبیه آدم‌آهنی‌های مصمم هستم، شبیه تانک جنگی، بی‌حس، رو به جلو، بی آنکه متوقف شود و حتی این "من" هم هیچ‌وقت نتوانسته آن آدم‌آهنی را از کار بیاندازد. اتفاقاً آنچه رخ داده، زنجیری‌ست که آدم‌آهنی بسته به دست و پای "من" و مهارش کرده... اما خب طبیعی‌ست، خواندن اینجا و نوشته‌هایش ممکن است هرکسی را به فکر ببرد که چقدر کم‌طاقت و سُست هستم. گفتم که طبیعی‌ست، مگر اینکه گوشه‌های آن تکه زندگی‌ام را هم ببینی...

   + من ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

919

توی این تُند تُند نوشتن‌ها مغز و انگشت‌هایم با هم هماهنگ شده‌اند... انقدر به من خرده نگیرید، بگذارید همین سهم اندک باقیمانده را با خیال راحت بنویسم، قبل از آنکه خاموشی سر برسد... 

   + من ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

918

تدوین و اصلاح و بازبینی فیلم‌های دوره آموزشی که ضبط کردیم، بلاخره تمام شد... این دوره برای من که اصولاً حتی نسبت به عکس خودم هم حساسیت دارم و حالا باید ویدئوی خودم را ببینم، حسابی عذاب‌دهنده بود. اما خب، به هر حال  جدا از همه منافعش، برای من یک تجربه ویژه بود و علاوه بر این، شکستن یکی از باورهایی بود که، چه درست و چه غلط، نسبت به خودم دارم...

   + من ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

917

توی تصمیم‌گیری راجع به راه‌انداختن کافه باید این سئوال را از خودم بپرسم که بعدها وقتی دل‌گرفته باشم باید چه کنم. آخر می‌دانی چیست، هیچ‌کس نشنیده که صاحب کافه‌ای وقتی دلش گرفته باشد، برود توی بلوار پیاده‌روی کند و دست آخر توی یکی از آن کافه‌ها بنشیند. نه، هنوز کسی چنین چیزی نشنیده...

   + من ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

916

اینکه یکی از جمع پنج نفره‌ای باشی و زودتر از چهارتای دیگر بروی، خودش یک‌جور هنر است، هنر کم‌رنج زیستن...

   + من ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

915

توی لباس پوشیدن خیلی حوصله به خرج نمی‌دهم. برای همین است که تفاوت لباسم از پانزده مرداد تا پانزده بهمن فقط یک شال‌گردن است و بس، وگرنه مابقی‌شان که یکسان است و همان‌هایی را که توی تابستان می‌پوشم، توی زمستان هم به همان شکل می‌پوشم. انتخاب روزانه لباس هم همین‌طور، اینکه فلان رنگ باید با فلان رنگ پوشیده شود، و چه می‌دانم، این نوع لباس به آن نوع نمی‌خورد، را هم هیچ‌وقت مثل آدم نفهمیده‌ام و همیشه همان چیزی که زودتر از بقیه می‌آید توی دستم برمی‌دارم... شاید این‌طوری شلخته به نظر برسم، یا به قول کسی رنگین‌کمانی از رنگ‌های نامربوط به تن کنم که خب راستش باز هم چیز چندانی نمی‌فهمم از این دو توصیف...

   + من ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

914

حالا که فهمیده بلاخره تکانی به خودم داده‌ام و قدری پروسه درمان و آزمایش و عکس‌برداری را طی کرده‌ام، پایش را گذاشته بیخ گلویم که نتایج را بده تا بفرستیم برای فلان آشنای‌مان آن‌ور آب و خودت هم مدتی بروی آنجا؛ و هِی پاپیچ می‌شود. از من انکار که چیزیم نیست و از او اصرار. دست آخر گفتم: "چیزیم نیست و اصلاً فرض کن که چیزی هم باشد. آن موقع که زندگی آن‌ور آب برایم چشمک می‌زد و از خود نیویورک دستش را برایم تکان می‌داد، نرفتم آن‌ور آب. حالا که دیگر به قول خودت مُرده‌ام بروم که چه بشود؟ اگر به فرض چیزی هم باشد، دیگر آن چشمک زندگی توی بیست و پنج-شش سالگی نیست، نگاه خیره مرگ است و من دیگر حوصله آوارگی اینجا و آنجا را هم ندارم"

   + من ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

913

تو که رفتی عطر بارونِ شب همراهت رفت...

قبلاً اینجا گذاشتمش، اما دوباره و صدباره هم ارزشش را دارد (+)

   + من ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

912

نشسته بودیم به حرف، جزو همان پنج نفر آدمِ انگشت‌شمار حاضر توی زندگی‌ام است که اندکی هم از حال و روزم می‌داند. پرسیده بود اصلاً چیز ویژه‌ای هم هست توی این زندگیِ لعنتی که در پیش گرفته‌ای؟ توی صندلی حصیری که مشرف به ماشین‌های در حال گذر بود، کمی جابه‌جا شده بودم و بعد گفته بودم: "اوه، بله هست" و برایش شرح ماوقع (+ و +) و حسم را داده بودم. مکثی کرده بود و گفته بود:

- تو مُرده‌ای. سال‌هاست برقی توی چشمانت ندیده بودم تا امروز و گفتنِ اینها. تو مُرده‌ای به خدا...

   + من ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

911

اینکه مدام می‌نویسم چیز چندان عجیبی نیست، یاد گرفته‌ام که ذهنم را چندوجهی به‌کار بگیرم و برای همین است که می‌توانم اینجا بنویسم و مدام ذهنم را بین نوشتنِ اینجا و کارهای دیگر حرکت دهم و همه‌شان را باهم ببرم جلو...

   + من ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

910

همین دو-سه یادداشت پیش‌تر گفتم که رسیده‌ام به آن نقطه نهایی‌اش. اما خب ننشسته بودم که برسم به اینجا، با همه بی‌حوصلگی مفرط روزها دست روی دست نگذاشته بودم. اما خب دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد، یعنی از جایی به بعد هیچ نبود، هیچ به معنای واقعی کلمه، هیچ به معنای نیستی، به معنای عدم... زندگی‌ست دیگر، با هر کسی به نوعی بازی می‌کند، توی بازی از جایی به بعد فهمیده بودم هیچ کارتی توی دست‌هایم ندارم، که نشسته‌ام سر میز قمار با روزگار و هیچ کارتِ با ارزشی ندارم که رو کنم برایش، که دیدم همه کارت‌های آس را همان دستِ اول باخته‌ام و حالا با چندتا کارت بی‌ارزش نه راه پس دارم و نه راه پیش...

   + من ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

909

هر آدمی توی برهه‌هایی از زندگی‌اش رسالت‌های خاصی دارد، رسالت فعلی من هم نوشتن است، تا آنقدر بنویسم که تمام شود، که تمام شوم...

   + من ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

908

دو روز گذشته را حسابی ناپرهیزی کرده‌ام، اول پیاده‌روی شبانه از تجریش تا پارک‌وی و بعدش دیروز که روی تپه‌ها یکی دو ساعتی پیاده رفته بودم. حداقل آن اولی روی سطح صاف بود، اما این دومی کارم را ساخته... روی تپه‌ها دیده بودم که چقدر تصویر دارم، تصویرهای قدیمی، از آنهایی که باید بدهم روتوش‌شان کنند، از "منِ" دل‌خوش به زندگی، از "منِ" زنده. روی تپه‌ها دیدم بودمش "من" را...

   + من ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

907

سه نقطه همیشه بزرگ‌ترین حجم حرف‌های من را در خودش جا داده و آنقدر با این سه نقطه مانوس شده‌ام که بعید است چیزی بنویسم و سه نقطه نداشته باشد. حالا این وسط این 906 از آن بی‌سه نقطه‌ها بود، همه توانم را گذاشته بودم که همه‌اش را بنویسم، نشد، اما حداقل کار به سه نقطه‌ها نکشید...

+ گاهی همین سه نقطه‌ها آزاردهنده‌اند، من این را نمی‌گویم، آدم‌هایی که می‌خوانند می‌گویند...

   + من ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

906

جور عجیبی رسیده‌ام به حد نهایی بی‌حس شدن نسبت به همه چیز. سال‌هاست که جاده را قدم زده‌ام به این امید که پیچ بعدی بلاخره همه چیز درست می‌شود، اما نشد. اما نشد و حالا یک جاده طولانی هم پشت سرم هست که پاهایم را زخمی کرده از سنگ‌ریزه‌هایش. جور عجیبی رسیده‌ام به آن نهایت بی‌حسی و هیچ‌جوره هم نمی‌توانم که درستش کنم. جور عجیبی رسیده‌ام به این حد نهایی و هر روز انرژی بیشتری صرف می‌کنم که توی این زندگی و لابه‌لای آدم‌های عادی کمتر شبیه به مُرده‌ها باشم. برای من که جمع آدم‌های زندگی‌ام به انضمام پدر و مادر به زور به پنج می‌رسد، خیلی سخت است زندگی لابه‌لای این آدم‌ها و خیلی انرژی می‌گیرد که کنارشان کار می‌کنم، می‌خوانم، می‌روم، می‌آیم، می‌بینم، می‌شنوم و خیلی چیزهای دیگر. هر روز انرژی بیشتری باید صرف کنم که شبیه باشم به آدم‌های عادی و این انرژی آخرین چیزی‌ست که برایم مانده، آن ذخیره حیاتی‌ست که به این زودی‌ها وقت خرج‌کردنش نبود، اما خب دیگر چاره‌ای نیست. بعدش نمی‌دانم چه می‌شود، وقتی همین ته‌مانده هم تمام شود، نمی‌دانم که دیگر باید چه کنم. برای همین بی‌حسی است که این چند وقته دست از خیلی چیزها کشیده‌ام و تقریباً جواب همه پرسش‌هایی که با چرا شروع می‌شوند را با "نمی‌دانم" می‌دهم. 

   + من ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

905

بیدار که شده بودم، رفتم جلوی آئینه و دنبال‌شان گشتم، دیشب شک کرده بودم به بودن‌شان اما هنوز همین‌جا هستند. نکته‌اش این است که بر خلاف اغلب آدم‌ها که موهای‌شان از جلوی سر یا طرفین شروع می‌کند به گرفتن رنگ سپیدی، آن چند دانه موی سفید که جدیداً تعدادشان بیشتر هم شده، از جایی نزدیک نقطه مرکز شروع کرده‌اند به رویش و برای همین پنهان می‌شوند...

   + من ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

904

وقت تنگ است و آنچه مانده خیلی زیاد، باید نوشت، باید نوشت...

   + من ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

903

توی سینه‌ام پر است از هزارها هزار حرف نگفته، هزارها هزار درد، هزارها هزار تصویر؛ نگه داشتم‌شان برای خودم، نگه‌شان داشته‌ام برای خودم و به جای‌شان یکی یکی چین به پیشانی‌ام اضافه کرده‌ام، یکی یکی تار موی سفید اضافه کرده‌ام، یکی یکی از همین دردهای بی‌درمان را اضافه کرده‌ام... قوی‌تر شدم. با هر ذره دردی که کشیدم، با هر حرفی که دهانم را بستم و فرو خوردمش، با هر تصویری که توی قاب چشمانم نقش بسته، قوی‌تر شدم. قوی‌تر شدم و توی تقویم زندگی به تدریج نقش‌های مهم‌تری گرفتم، اما دردها را حفظ کردم، هروقت هم بخشی‌شان را برای کسی بازگو کردم، آن‌قدر ملاحظه و محافظه‌کاری کردم که مبادا اصل و هسته آن درد از سینه‌ام خارج شود... چرایش را نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم چرا این دردها همه این سال‌ها از چارچوب اتاقم بیرون نرفته...

   + من ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

902

هر گوشه این جهان تو را می‌جویم... دست از طلب تو من مگر می‌شویم...

(+)

دو خط دکلمه ابتدایش ویران‌کننده است، ویران....

   + من ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

901

روزهایی که می‌روم شرکت، به فاصله چند قدمی از در ورودی و وقت عبور از سر چهارراه، خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که راننده‌ها ناگهان خلاف می‌روند و بی‌هوا می‌پیچند و دقیقه‌ای اگر حواست پرت باشد، همان جا با کفِ خیابان یکی می‌شوی و خب، من اغلب آن لحظه که پیاده می‌شوم و سریع شروع می‌کنم به عبور از خیابان توی خودآگاهم نیستم و هر هفته چندباری اتفاق می‌افتد که با صدای بوق و فریاد و ترمز یکی از همین‌هایی که خلاف می‌روند، از جا بپرم... پیش‌ترها وضع فرق می‌کرد، اما الان که خودم را با بالاترین نرخ ممکن مرگ در اثر حادثه و بیماری بیمه عمر کرده‌ام و مدت زمان قابل قبولی هم از روی تاریخ صدور بیمه‌نامه گذشته که دیگر شرکت بیمه هم نتواند بهانه‌ای بیاورد، خیالم راحت‌تر است که قدری می‌ارزم و به قول قدیمی‌ها همین یک تکه کاغذِ بیمه عمر سبب می‌شود جنازه‌ام روی زمین نماند...

   + من ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

900

دلم می‌خواهد همین الان بلند شوم، لباس بپوشم و راه بیافتم توی شهر و یک قصابی پیدا کنم و بعد از قصاب بخواهم ساطورش را تیز کند، دست چپم را بگذارد روی همان تخته‌ای که استخوان‌های گاوهای درشت هیکل را روی‌شان خُرد می‌کند و بعد از آرنج قطعش کند. این‌طوری شاید از درد جانکاهش کاسته شود... پیش‌ترها می‌توانستم با هر دو دستم بنویسم، حالا اما دیشب به زور حتی در تاکسی را باز می‌کردم.

   + من ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

899

حالا که رسیده‌ام به خانه آخر سری هشتصد یادداشت‌هایم، باید بگویم 809 (+) بهترین چیزی بوده که این چند وقت راجع به خودم توصیف کرده‌ام، بی هیچ پرده‌ای...

   + من ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

898

خیلی آزاردهنده است، اینکه بقیه مدام از چیزی پرسش کنند و بعد جواب من مدام "نمی‌دانم" باشد، خودم هم نمی‌دانم که چرا نمی‌دانم یا شاید بهتر است بگویم روشی برای به زبان آوردن چیزهایی که می‌دانم، نمی‌دانم...

سرشب، وقتی اح. به عادت همیشگی سعی می‌کرد از زیر زبان من بکشد که چه مرگم است، فرو رفته بودم توی صندلی و نگاهم را دوخته بودم به دو تا میز آن‌طرف‌تر و دختر پیش‌خدمت که نشسته بود و با دو تا از مشتری‌ها سیگار می‌کشید

-: "نمی‌دانم"

در جوابم پک عمیقی به سیگارش زده بود و همان‌طور که با حرص سیگارش را توی جاسیگاری لِه می‌کرد، گفته بود:

- می‌دانی درد تو چیست؟ تو به درد فهمِ بیش از حد دچاری، برای همین است که نمی‌دانی، برای همین است که سال‌هاست معلوم نیست چه مرگت هست، برای همین است که ساکتی، برای همین است که مُرده‌ای، برای همین است که مثل سنگ شده‌ای، برای همین است که زندگیِ عادیِ آدم‌وار را یادت رفته، برای همین است که اینقدر افسرده‌ای، برای همین است که اصلاً معلوم نیست مرگ و مرضی که تو را به این روز انداخته چیست. بگذار بگویم بعدش چه می‌شود، سنت بیشتر و بیشتر می‌شود و روز به روز سخت‌تر و سخت‌تر می‌شوی، تا جایی که دیگر هیچ کاری‌اش نمی‌توانی بکنی و تا دَم آخر هم همین می‌مانی...

جوابی ندادم، بیشتر دلم می‌خواست بدانم دختر پیش‌خدمت سر میز آن دو تا مشتری چه می‌کند و دارند راجع به چه چیزی زیرلب چانه می‌زنند...

   + من ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

897

البته بماند که نه تنها حقیقتِ غایی، بلکه هیچ گزاره حاوی ارزشِ غایی دیگری را به رسمیت نمی‌شناسم...

   + من ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

896

این میان، کافه آخری وسط شهر چشمم را گرفت و ابداً دلم نمی‌خواست ترکش کنم، حیف که سر حرف‌ها به مسائل فلسفی رسیده بود و اثبات اینکه حقیقت چیست و همین هم باعث شد زودتر کافه را ترک کنیم. آن انتهای حرف‌ها گفته بودم: "من هیچ‌وقت اشتیاق پیامبری نداشته‌ام، حقیقتِ غایی را هم نمی‌دانم، با هیچ مرام و مسلکی هم عقد اخوت نبسته‌ام. تا الان به همان چیزی که تا همین لحظه فکر می‌کنم حقیقت است ملتزم هستم، اما فردا را نمی‌دانم. اگر دریافتم این فلسفه‌ها روح حقیقت را در زندگی‌ام جاری نمی‌کنند، راه دیگری می‌جویم که به حقیقت نزدیک‌تر باشد. برای همین است که اشتیاق مجادله و بحث را ندارم، چه بسا با حرف من ملتزم به چیزی شوی که فردا خودم بدان ملتزم نباشم و بار این التزام و دوری از حقیقت بر گردن من بیافتد..."

   + من ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

895

دور تا دور تهران را چرخیده‌ام این چند ساعت و هر از چندی هم گوشه‌ای از جانم را جایی جا گذاشته‌ام، فقط مانده بود رکورد سه کافه در یک روز را بزنم که آن هم حاصل شد؛دیدن‌های پی‌درپی، حرف‌هایی که تمامی ندارند، فنجان‌های کافئین که پر و خالی می‌شدند، سیگارهایی که لب به‌شان نزدم اما توی دودشان سه چهار ساعت تنفس کردم و نوشیدنی‌های عجیب و غریب که معلوم نیست توی‌شان چه ریخته‌اند... 

   + من ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

894

صبح تا الان را مشغول خواندن وبلاگ انگلیسی‌زبانی بوده‌ام در حوزه حرفه‌ام که گاه‌گاهی می‌نشینم و مطالبش را می‌خوانم و سعی می‌کنم اندک ذره‌ای یاد بگیرم. حالا هم باید بلند شوم و برای جلسه نهار قضا شده‌ای که یحتمل بعد از ساعت 3 است، آماده بشوم. عصر؟ نمی‌دانم. شهریور تکلیفش با خودش مشخص نیست، اگر قدری حال و هوای این ماه یاری کند، خودم را تا قبل از اینکه سی‌سالگی برسد، می‌رسانم به کافه‌ای...

   + من ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

893

آدم‌ها آن انتها می‌فهمند که زندگی چیزهای دیگری بود، درست همان وقتی که دیگر وقت چندانی برای‌شان نمانده، همان وقتی که خیلی چیزها تمام شده و خیلی‌ها هم دیگر نیستند، همان وقتی که "داشتن"های‌شان به جای "هستن"های‌شان دور و برشان را گرفته و تازه آن وقت است که می‌فهمند زندگی چیزهای دیگری بود...

   + من ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

892

عشق تو از خاطرم بُرد که نحیف اما پیاده،

تو رو فریاد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده....

   + من ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

891

می‌دانی به چه فکر می‌کنم؟ به اینکه اگر احیاناً چند ثانیه بیشتر درنگ کرده بودیم و زودتر نگذشته بودیم، کل شب‌مان جور دیگری می‌شد... فکر هر چیزی را کرده بودم تا واکنش بجا داشته باشم، به جز چنین اتفاقی، که  اگر گریبان‌مان را می‌گرفت باعث می‌شد اسباب تفریح بقیه شویم.

   + من ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

890

صبح به محض اینکه رسیدم به شرکت، تلفن را برداشتم و شماره همان رابط پیشنهاد رسیده از شرقی‌ترین را گرفتم (+) و زودتر از اینکه کسی فرصت کند نظرش را راجع به رد پیشنهاد تغییر دهد، پیام رد پیشنهاد را که دیروز برای جلب نظر بقیه درباره‌اش تلاش کرده بودم، رساندم... تصورش هم سخت بود، که چند ماه را مدام بین اینجا و آنجا تردد کنیم و مجبور باشم هر دفعه از همان توی پارکینگ فرودگاه ببینم تصویرهایی را که نباید ببینم...

   + من ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

889

یک احمقی پیدا شده که برایم کامنت‌های دری‌وری می‌گذارد، تصورات احمقانه‌اش هم خنده‌آور و مضحک‌اند، یکی از همین آدم‌های عقده‌ای نافهم! جوابت را اینجا گرفتی، راه خویش بگیر و برو و خودت را با نوشتن اراجیف خسته‌تر نکن...

   + من ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

888

و هشتصد و هشتاد و هشت تقدیم می‌شود به .....

   + من ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

887

" صدای رادیوی‌تان را بالا ببرید، چراغ‌ها را بُکشید و بعد ترانه‌ای را برای‌تان آماده کرده‌ام که ویران‌تان بکند... تو اون‌قدر دور رفتی که ازت یک قطره پیدا نیست"

(+)

   + من ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

886

مثل وقتی خم می‌شوی روی آب و تصویرت را می‌بینی، دستت را می‌بری جلو و دستش را می‌آورد جلو و همه چیز به همین خوبی‌ست، تا وقتی که نوک انگشتت می‌خورد به آب و تازه آن موقع است که تصویرت بهم می‌ریزد، که دیگر آن تصویر توی آب شفاف نیست، که با هر نیم‌موجِ آب می‌رقصد؛ درست از همان لحظه‌ای که نوک انگشتت، انگشت او را جُسته بود...

   + من ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

885

تمام دهنم تا انتهای گلو زخم شده و صبح‌ها احساس می‌کنم چیزی ته گلویم مانده، تاثیر این سیگارهای دست‌پیچ هرشبه است که ترکیبی از تنباکو و کاغذ است بدون هیچ فیلتری؛ حتی همان فیلتر دلخوش‌کننده سیگارهای بدبوی کارخانه‌ای... می‌دانم که هر دانه‌شان تیری‌ست که مستقیم نشانه گرفته‌ام به سوی خودم و اصلاً چه بهتر بود روزی ده تا از همان سیگارهای بدبو را می‌کشیدم اما تن نمی‌دادم به این عطر تنباکو و صدای سوخته شدنش... می‌دانم این را، ولی امشب هم تن تسلیم وسوسه‌اش شده...

   + من ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

884

این تصویرهای ذهنی دارند دیوانه‌ام می‌کنند، این چشم‌ها همه جا دنبالم هستند، تعدادشان یکی و دوتا نیست، هزاران هزار چشم که هر کدام‌شان را انگار گوشه‌ای جا گذاشته‌ام... بعد از گذشت چند سال هنوز می‌توانم همین الان در فلان کافه را باز کنم، بروم تو، از پشت میزها یکی یکی عبور کنم و درست بروم بالای سر خودم بایستم و تصویر آن روزم را نگاه کنم و بعد به یک آن، سر از جای دیگر و تصویر دیگری درآورم و البته که همه را از همین زوایه روایت سوم‌شخص ببینم...

   + من ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

883

بعد از خواندن حرف‌های آدم‌ها ذهنم مشغول بود که من چه؟ کاری هست که هر روز صبح انجامش دهم و تکرارِ مستمر داشته باشد؟ یادم افتاده بودکه بله، کاری که هر روز صبح بعد از برخاستن و دقیقاً همان یکی دو دقیقه نخست انجام می‌دهم مرور کردن رویاهایی‌ست که شب قبل دیده‌ام، به ذهنم برای به یاد آوردن یکی یکی‌شان فشار می‌آورم، تصویرهایش را از بین آن همه تصویر درهم ریخته ذهنم مرتب می‌کنم، موضوع‌شان را برای خودم بازگو می‌کنم و به خاطر می‌سپارم‌شان و همه اینها اگر در یکی دو دقیقه انجام نشود، دیگر چیزی از خواب‌ها و رویاهای شبانه یادم نمی‌ماند... پیش‌ترها فکر می‌کردم همه آدم‌ها زیاد خواب می‌بینند، اما فهمیدم که نه، حداقل نه به اندازه من که هر شب چهار-پنج‌تا خواب مختلف و عمدتاً بی‌ربط به همدیگر می‌بینم...

   + من ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

882

ظهر داشتم مزخرفاتی را می‌خواندم درباره صبح زود از خواب بیدار شدن و اینکه آدم‌ها صبح قبل از بیرون رفتن از خانه و در کل قبل از ساعت 9 چه کارهایی می‌کنند، از آن‌جایی که مطلب انگلیسی بود و توی فضای وب منتشر شده بود، قید و بندهای محافظه‌کارانه ایرانی را نداشت، اما کامنت‌های ایرانیان و از جمله چند نفری که من هم می‌شناسم‌شان پای نوشته بود که ورزش می‌کنیم، صبحانه می‌خوریم، دعا و نیایش می‌کنیم، کتاب می‌خوانیم، به گلدان‌ها آب می‌دهیم و یک‌سری از این‌جور مزخرفات... پیش خودم می‌گفتم چه حوصله‌ها دارند، من که در مجموع فاصله بیدار شدن تا بیرون رفتنم بیشتر از نیم ساعت نیست و هیچ‌وقت قبل از 9 صبح حوصله خودم را هم ندارم، چه برسد به صبحانه خوردن که الان دقیقاً 21 سال است ترکش کرده‌ام یا ورزش کردن که اصلاً در خون من نیست یا هزار جور کار دیگری که هرکس به فراخور خودش نوشته بود... بعد یادم افتاده بود که بله، اینها آدم‌های نرمالِ واقعی‌اند. به خودت نگاه نکن...

   + من ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

881

تقریباً از رنگ چای توی لیوانم شوکه شده‌ام، توی تاریکی آشپزخانه ریختمش و حالا که توی روشنی نگاه می‌کنم می‌بینم آنقدر پررنگ است که از قرمزی خارج شده و رنگی به سیاهی قیر پیدا کرده. حتی نگاه کردنش هم تپش قلب به همراه دارد، اما خب نیازش دارم و به جهنم که تپش قلب یا هر کوفت و زهرمار دیگری همراهش هست...

   + من ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

880

اشک‌هایش...

   + من ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

879

شب‌های ولیعصر یعنی تمام بهارهایی که دیگر هیچ‌وقت نیامدند، تمام ابرهای سیاهی که هرگز نباریدند، تمام شب‌های مهتابی که دیگر ماه نداشت، تمام درخت‌های همیشه سبزی که برگی به تن‌شان نبود، و تمامِ هیچ‌وقت‌ها، هرگزها، نیست‌ها...

   + من ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

878

پیشنهاد پروژه‌ای داشتیم امروز از جایی دور، جایی در شرقی‌ترین، یکی از همان پروژه‌هایی که همراهش کلی مسافرت هوایی داشت... پیشنهاد را که گرفتم، پیش خودم فکر کردم و دیدم نه، نمی‌شود. نه اینکه نخواهم، نمی‌شود... که قرار بود دیگر پایم را آنجا نگذارم... موقع بررسی پیشنهاد هم تمام سعی‌ام را کردم که نامطلوب جلوه‌اش بدهم، با اینکه همه چیزش در واقع مطلوب‌مان بود و دست آخر موفق هم شدم و بقیه را همراه خودم کردم تا باور کنند که پروژه خوبی نیست... نه اینکه نخواهم، نمی‌شد...

   + من ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

877

وقتش رسیده، سیگار پُر و پیمانی پیچیده‌ام با یک مشت ترانه... و بقیه‌اش را سپرده‌ام به حجم دود و صدا...

   + من ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

876

دلم برای مسافرت‌های کاری تنگ شده، از آن دست مسافرت‌هایی که شب قبلش تا یک و دو بیداری و فایل‌ها را دوباره چک می‌کنی که چیزی اشتباه نباشد، ساعت دو به زور میخوابی و ساعت چهار توی فرودگاهی که به پرواز پنج صبح برسی. اگر پرواز جانت را نگیرد، بسته به موقعیت مکانی پروژه هفت یا هشت می‌رسی و جلسه‌ها از همان ساعت بی‌وقفه شروع می‌شوند تا ظهر، نهار هول هولکی می‌خوری و سر نهار فکر می‌کنی به اینکه چطور جلسه‌های عصر را اداره کنی و بعدش تا پنج و شش عصر باز هم توی جلسه‌ای. آن اوایل، بلیط برگشت را طوری می‌گرفتیم که هفت و هشت باشد و به محض اتمام آخرین جلسه دوباره نشسته باشیم توی هواپیما، بعدها فهمیدیم نه، راه بهتری هم هست، پرواز آخر شب را می‌گرفتیم و بعد از آخرین جلسه سرازیر می‌شدیم توی شهر، لای آدم‌ها، توی خیابان‌ها، توی بازارهای قدیمی، حتی توی کوچه‌های تنگ و ناشناخته و بعد از کلی پیاده‌روی و صرف غذا جایی همان گوشه‌ها می‌رفتیم فرودگاه... یک‌بار یادم هست توی بندر، دو ساعت تمام نشسته بودیم روی یک تکه سنگ بزرگ، بی‌حرف، بی‌تکان، بی‌صدای مزاحم تلفن‌های همراه‌مان و خیره شده بودیم توی افق، یادم هست که چه حس غریبی بود. درد امانم را بریده بود، دردهای جانم را می‌گویم، همان‌هایی که نمی‌دانم چیست. دلم میخواست همان‌طور بزنم توی آب، بی‌هوا، بی‌فکر... خلاصه که دلتنگ سفرهای کاری‌ام هستم که تعدادشان این روزها به صفر میل می‌کند، حس خوبی دارند به علاوه ترشح آن همه آدرنالین در خونت از صبح، که عملاً نفست را بند می‌آورد و شبش دلت می‌خواهد پرواز کنی حتی...

   + من ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

875

طولانی شد، این بحث امشبِ "هستن" و "داشتن" را منظورم است که طولانی شد. اما خب، فلسفه است، فلسفه زندگی. انتخاب می‌کنی‌اش و بعد بنای زندگی‌ات را بر پایه‌اش می‌چینی... دیگر بیشتر از این چه می‌توانم بگویم که شری در آن نباشد؟ پس بهتر است خاموش باشم، آدم‌ها خودشان انتخاب می‌کنند، البته اگر تفاوت بین‌شان را دریابند...

   + من ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

874

همین چندوقت پیش بود، نشسته بودیم سر میز نهار، بدون تکلف شانه‌هایم را بالا انداخته بودم و با چشمانی که مطمئنم هیچ احساسی توی‌شان نبود رو کرده بودم به س.م. و گفته بودم: "برای من علی‌السویه است، هیچ کدام از اینها اهمیتی ندارد، هیچ‌وقت نداشته، هرکجا لازم باشد یک به یک‌شان را می‌گذارم کنار..." به دو هفته نرسید که قرارداد کتاب جدید را فسخ کردم، نمی‌دانم وقتی دوتایی داشتیم امضای فسخ را می‌زدیم پای برگه‌ها و نسخه‌های همدیگر را دست به دست می‌کردیم یاد حرف آن روزم افتاد یا نه و توی چشمانم همان "علی‌السویه" را دید یا خیر... خرسندم که هنوز پای حرف‌هایم هستم، که قدری، فقط قدری، خودم را می‌شناسم و وقتی بی‌تکلف و با همان حالتِ بی‌احساس حرف از چیزی می‌زنم و اشاره می‌کنم به قلبم، معلوم است که دنیا تکان بخورد، آن حرف صرفاً یک ادعای ساده نیست...

   + من ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

873

تفاوت ظریفی‌ست میان "هستن" و "داشتن"؛ آنقدر ظریف که خیلی‌ها نمی‌فهمندش و برای همین روزهای‌شان را می‌فروشند برای مُزد آخر ماه و مُزد آخر ماه‌های‌شان را جمع می‌کنند برای ماشین و خانه و اثاثیه و بعد این چرخه مدام تکرار می‌شود. آدمی که "هستن" را زندگی نکرده باشد، نمی‌تواند معنی‌اش را بفهمد، حالا هرچقدر هم که از زبان این و آن بشنود بی‌فایده است...

   + من ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

872

در عوض آدم‌ها همیشه مشتاق‌اند از "داشتن"هایت بدانند و حتی بعضی‌های‌شان عاشق همین "داشتن"هایت می‌شوند. عاشق "داشتن"هایت از جسم، از ثروت، از نسب، از تحصیل، از شهرت، از جایگاه اجتماعی، و از خیلی چیزهای دیگر... وسط خیلی جلسه‌های کاری وقتی بقیه دارند منم منم می‌کنند، همیشه "من" برگ برنده است، همیشه مثل یک تاکتیک از پیش تمرین شده یکی هست که اشاره کند که "من" هم دکتری دارد، و بعد اسم دانشگاه "من" را هم طوری پشت سرش بیاورد که طرف حساب کار خودش را بکند، این‌جور موقع‌ها "من" ساکت است، لبخند می‌زند و پیش خودش مدام می‌گوید: "احمق‌ها..." توی جمع‌های دانشگاهی برعکس است، وقتی بقیه منم منم می‌کنند، این‌بار به نحوی که اصلاً از پیش تمرین نشده کسی هست که بگوید اِی بابا کجای کارید، "من" فلان‌کاره است، با این شرکت و آن شرکت کار کرده و اِن تا مقاله ریز و درشت هم دارد تا طرف حساب کار خودش را بکند و باز "من" اینجور وقت‌ها ساکت لبخند می‌زند و پیش خودش می‌گوید: "یک احمق دیگر"... بله، همین "داشتن"هاست که برای بقیه مهم است، نه "هستن"ها، همین "داشتن"هاست که به چشم بقیه می‌آید، "هستن"ها همیشه محوند... راستش را بگویم، برای من هم که همیشه "هستن" را به "داشتن" ترجیح داده‌ام، راحت‌تر است که صحبت از "هستن"ها نکنم، بگذارم بماند، بگذارم انباشته شود روی هم، بگذارم تا دست روزگار همه سود سپرده "هستن" را بی کم و کاست واریز کند به حساب "من". این‌طوری بهتر است، یا حداقل بعد از بالا و پایین‌های همه ده‌سال اخیر و به خصوص همین یکی دو سال آخرش که میوه برخی "هستن"هایم رسیده، فهمیده‌ام که این‌طوری بهتر است...

   + من ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

871

یک قاعده به غایت مهم راجع به تفاوت میان "هستن"ها و "داشتن"ها هست که نباید به فراموشی سپرد، اینکه "داشتن"ها برای همه جذاب‌اند، اما "هستن"ها نه و باید بگردی تا پیدا کنی کسی را که "هستن"هایت را بیشتر از "داشتن"هایت جذاب بداند... سخت است، حتی شاید نشدنی، حتی شاید ماه و سال  بگذرد و یک‌باره بفهمی که "هستن"هایت برای آن یک‌نفر ارزش پوشالی داشته، گفتم که سخت است...

   + من ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

870

در حد مرگ خسته‌ام، تمام روز را دویده‌ام که به دِدلاین‌های احمقانه این و آن برسیم و خرده‌فرمایش‌های‌شان را بی‌فوت وقت انجام دهیم، این وسط طبق معمول ناهار را حذف کرده‌ام و به تبعش فراموش کرده‌ام قرص ظهر را بخورم. عصر که خیالم راحت شده از رسیدن به همه دِدلاین‌ها و درست‌کردن خراب‌کاری بقیه، خودم را از آن زندگی نکبتیِ حرفه‌ای کشیده‌ام بیرون، توی یک سمینار کوچک شرکت کرده‌ام و دست آخر به هر زحمتی بود خودم را رسانده‌ام به خانه و سوغاتیِ امروزم همین سردردِ لعنتی‌ست... آخرش که چه؟ که یک آدم آهنی بودم برای اینکه فلان کارها را انجام دهد، که بعد پشت سرم ایمیل رد و بدل کنند، که، که، که......

   + من ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

869

می‌گویند صدایم از خودم جاافتاده‌تر است و چهره‌ام از خودم واقعی‌ام جوان‌تر و از آنجایی که مثل آدم‌های عادی زندگی نکرده‌ام، رزومه و سابقه کاری و تحصیلی و تجربه‌هایم هیچ یک با همدیگر سنخیت ندارند. این که گفتم نه اینکه خوب باشد، بلعکس، مایه دردسر است بیشتر وقت‌ها...

   + من ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

868

می‌خواستم قدری از آن حرکات ورزشی که دکتر تجویز کرده انجام بدهم، بعدش سیگار بپیچم و دست آخر چرخی بزنم میان ترانه‌هایم... در عوض این سه تا، چراغ را خاموش کردم و همان‌طور نشسته‌ام، ورزش و سیگار که هیچ، حوصله شنیدن چیزی را هم نداشتم...

   + من ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

867

" از رادیو درون صدایم را می‌شنوید، امشب هیچ خبری نیست، هیچ برنامه‌ای ندارم که برای‌تان پخش کنم، کرکره رادیو را کشیده‌ام پایین و توی سکوت و تاریکی دارم به درگیری‌ها و دل‌مشغولی‌هایم فکر می‌کنم، دارم به دردهایی فکر می‌کنم که کهنه شده‌اند و البته به خودم که آن هم کهنه است، موج رادیوی‌تان را عوض کنید و به زندگی‌تان برسید..."

   + من ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

866

اسمش را می‌گذارم ادعایی راجع به ادعاها...

   + من ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

865

از آن اتفاق‌های عجیب است، اینکه وبلاگی را ده سال پیش در شرایط متفاوتی میخواندی و امشب خیلی اتفاقی بین وبلاگ بروز شده اسمی را می‌بینی که بی‌وقفه ذهنت را می‌بَرَد به آن ده سال پیش، باز می‌کنی‌اش و می‌بینی که بله، خودش است، درست توی ذهنت ثبت شده بوده...

   + من ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

864

البته این سکوتِ ممتد خیلی وقت‌ها پس‌زمینه است، زمان‌ها و موقعیت‌هایی بوده که بعدها وقتی به یادشان افتاده‌ام خودم هم متعجب بوده‌ام از خودم. زندگی است دیگر، هزار رو دارد....

   + من ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

863

از همان ابتدا آدم مستقلی در تصمیم‌گیری‌هایم بودم، از همان زمانی که حرف آدم‌های دور و بری را می‌فهمیدم، می‌گفتند که بهره هوشی خوبی دارم، هرچند خودم هیچ‌وقت چنین تصوری نداشته‌ام، برای همین بوده که وقتی تصمیمی می‌گرفتم اصلاً کسی کاری به کارم نداشته و خیلی وقت‌ها حتی کسی نبوده که بپرسد چه تصمیمی داری... شاید برای همین بوده که همیشه هم تنها بوده‌ام، خودم تصمیم گرفته‌ام، خودم اجرایش کرده‌ام و خودم هم چوب همان تصمیمات را خورده‌ام و این وسط، حتی وقت‌هایی که زمین خورده بودم، کسی نبوده... از قضای روزگار من هیچ‌وقت آن کلیشه‌ای نشدم که همه انتظار دارند، کلیشه‌ای از یک آدم گردن‌کلفت و درشت هیکل با قدبلند و قدم‌های محکم که حتی از دور هم معلوم باشد آدم مصمم و مستقلی‌ست. برعکس، درست برعکس، و همین فاصله‌ام از کلیشه رایج باعث شده خیلی وقت‌ها آن "دیگری‌ها" فکرهای دیگری راجع به من بکنند. خب اهمیتی هم ندارد، به همان اندازه که همیشه تنهایی تصمیم گرفته‌ام، علاقه‌ای نداشته‌ام که "همه آنچه هستم را پیش همه ابراز کنم". برعکس همان آدم‌های درشت هیکل و قدبلند که اغلب‌شان صدای بلندی هم دارند برای ابراز وجود، من همیشه ساکت‌ترین نفر جمع بوده‌ام... آن تنهایی تصمیم‌گرفتن‌ها، تنهایی اجرا کردن‌ها، تنهایی زمین خوردن‌ها و فاصله‌ای که از کلیشه‌های رایج داشتم، همه‌شان انباشته شده توی سکوتِ ممتد...

   + من ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

862

حس عجیبی‌ست، انگار داری نزدیک می‌شوی به لبه، انگار داری قدم می‌گذاری توی مه، توی جاده‌ای هستی که پشت پیچ روبه‌رو معلوم نیست... 

   + من ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

861

چندتایی ایده جدید دارم، خیلی چیزهای خاصی نیستند اما لازم‌اند. هنوز ایده‌اند چون نمی‌دانم چطور باید به‌شان دست زد و لازم‌اند چون زندگی‌ام خالی‌تر از همیشه شده... همه اینها به کنار، باید تصویرهای بیشتری بسازم، بیشتر تجربه کنم و داستان‌های بیشتری توی سینه‌ام داشته باشم (+)؛ باید از چندتا ایده کوچک شروع کنم و بعد بروم سراغ آن بزرگ‌هایش...

   + من ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

860

فکر نمی‌کنم این اجتناب از خرید ماشین‌های بی‌ریخت امروزی به همین راحتی دست از سرم بردارد. مدت‌هاست دنبال یکی از این ماشین‌های قدیمی امریکایی هستم، همانی که تصویرش را در ذهنم دارم، اما بی‌فایده است انگار. همه‌شان با قیمت اشیأ کلکسیونی معامله می‌شوند و قیمت‌شان گاهی تنه به تنه این ماشین‌های بی‌ریختِ وارداتیِ شرقی می‌زند و خب تا اینجایش مسئله‌ای نیست، مسئله پرداخت همچین رقم‌هایی برای ماشینی‌ست که حداقل 45 سال از عمرش می‌گذرد و ریسکی که می‌کنی برای خریدش معقول نیست...

   + من ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

859

بعضی وقت‌ها هم می‌شود مثل امروز که حتی اس‌ام‌اس‌های تبلیغاتی هم سراغت را نمی‌گیرند...

   + من ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

858

-: اسمی که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم....

و جای دیگری می‌گوید:

-: منِ سرگردونِ ساده تو رو صادق می‌دونستم، این برام شکسته اما تو رو عاشق می‌دونستم...

+ دو تا خواننده معروف دارد و هرکدام‌شان لطف جداگانه‌ای مختص به خودشان دارند برای شنیدن...

   + من ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

857

خیلی ادعاها به حرف نیست؛ به عمل است، به خطر کردن است، به پیشواز غیرمترقبه‌ها رفتن است... به گذشتن از "خود" است، وگرنه ادعای مُفت را که همه بلدند، در حرف همه استادند، لاف زدن که کاری ندارد.....

   + من ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

856

حالا هر دفعه ساعات آخر یکشنبه شب‌ها که می‌رسد یاد پرسش‌هایی میافتم که آن آخرهای شب و توی یکی از همین یکشنبه‌ها از خودم پرسیده بودم راجع به فردایش و یاد تشویش و نگرانی همراه آن پرسش‌ها... و بعد یاد پاسخ‌هایم، پاسخ‌هایی که صبح تا غروب بعدش غلط بودن‌شان را یک به یک نشانم داد و یاد مچاله‌شدن همراه آن پاسخ‌ها...

   + من ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

855

نه، اتفاقاً تصمیمی که برای انصراف از دکتری دارم چندان هم سنجیده نیست. مسیر رسیدن به این تصمیم کمی پیچیده و طولانی‌ست، هرچند که می‌دانم "نسبیت" را هم باید رعایت کنم و نمی‌شود گفت که حتمی‌ست. اما یکی از آن گزینه‌های جدی‌ست... مثل فسخ قرارداد کتاب که دیشب نوشتم و امروز صبح عملی‌اش کردم، این یکی را هم ممکن است روزی صبح از جایم بلند شوم و تا ظهر نشده عملی کرده باشمش...

   + من ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

854

اصلاً از خودم راضی نیستم بابت این وضعِ کتاب‌خوانی‌ام... کم‌خوان شده‌ام، البته دلیل‌هایی هم دارد، اما هیچ دلیلی پذیرفتنی نیست... باید شب‌ها را بیشتر بخوانم، همین ساعت‌های طولانی‌ای که بیدارم... برای پرورش ذهن باید داستان زیاد خواند، داستان‌های خوب، داستان‌های بلند، از این‌هایی که پر است از توصیف. چیزهای محشری مثل "اُبلوموف". داستان است که جان را پرورش می‌دهد، به تو فرصت می‌دهد دنیای دیگری را ولو میان واژه‌ها زندگی کنی. چقدر دلم برای داستان خواندن تنگ شده. "دزیره" را دست‌کم شانزده سال قبل خوانده‌ام، دوازده سال پیش بود که "اُبلوموف" را خواندم. ده‌سال پیش بود که "مستی عشق" را خواندم. کتاب‌های دیکنز را که اصلاً یادم نمی‌آید کی بود که خوانده‌ام... باید بخوانم، خیلی بیشتر، خیلی بیشتر....

   + من ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

853

خدا را شکر این یک هفته اخیر تعداد جلسه‌های کاری کمتر بوده، وگرنه با این صورتِ زخمی حضور در جلسه کار جالبی نبود. صبح‌ها با خودم می‌گویم آدم‌ها این روزها چه فکری می‌کنند وقتی من را می‌بینند! از آن دست چیزهایی هم هست که نمی‌شود توضیح داد برای بقیه، هم حوصله‌اش را ندارم و هم اصلاً دلم نمی‌خواهد بازگو کنم، دلیل بیخودی هم نمی‌شود آورد... اما همه اینها به کنار، لفظ "صورت زخمی" را دوست دارم، کاش پشت سرم با همین صدایم کنند!

   + من ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

852

شهریور از آن ماه‌های دوست داشتنی‌ست، از یک‌سو عصرهایی به همان طولانی عصرهای نیمه تابستان دارد و از سوی دیگر، همان حال و هوای مبهم پائیز را هم دارد. قاعده تقویم هم سبب شده که آدم‌ها این ماه را در هول و انتظار مستمر باشند...

   + من ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

851

رفتم و قرارداد کتاب جدید را فسخ کردم، فی‌الفور پیشنهاد جدیدی دریافت کردم برای یک کتاب دیگر که فعلاً جواب ندادم و موکولش کردم به بعد....

   + من ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

850

خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم آن یادداشت 841 که سر شب نوشتم، چه تصویر خوبی‌ست از این روزها، کاش همه‌اش توی یک قاب جمع می‌شد، سوژه خوبی بود برای عکاسی از لحظه اکنونم...

   + من ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

849

من بازی‌های زیادی خوردم توی همین سال‌های کوتاهِ زندگی‌ام، بالا و پایین دیده‌ام، چرخش روزگار دیده‌ام و روزی که جای صیاد دیروز با صید امروز عوض می‌شود، طوفان و آسایش لحظه قبل و بعدش را دیده‌ام، ترس را توی چهره آدم‌ها را دیده‌ام و عمیق‌ترین نوعش را زیر پوست خودم حس کرده‌ام، برقِ عشق را توی چشمان آدم‌ها دیده‌ام، داستان‌های عاشقانه ساخته‌ام، برج‌های پوشالی دیده‌ام، گاهی عصا بوده‌ام و گاهی ناتوان و چشم به راه عصایی که هیچ‌وقت نبوده... بازی‌هایی بیشتر از طول عمرم دیده‌ام. خب این‌ها هم کنار همان بازی‌ها، این رسم دنیاست...

   + من ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

848

هنوز به تو امیدوارم، تو را می‌گویم مرداد. فردا آخرین فرصتت است که جبران کنی؛ که ده سال بعد اسمت را توی تصویرهای ذهنی‌ام نگذارم مردادِ سیاهِ نود و پنج شمسی...

   + من ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

847

" موج رادیو درون را گرفته‌اید... می‌بینید ماه هم انگار تکه‌ای از خود را از دست داده، مثل همه‌مان... مثل همه‌مان که تکه‌هایی از خودمان، تکه‌هایی از روح‌مان، تکه‌هایی از جان‌مان را جایی جا گذاشته‌ایم، مثل همه‌مان... می‌بینیدش؟ بی‌دلیل نیست که می‌گویند هر کس از این زخم نشانی دارد..."

   + من ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

846

از تندباد حادثه گفتی که جان در بُرده‌ایم،

اما چه جان در بُردنی، دیری‌ست که در خود مرده‌ایم....

(+)

و وقتی این تکه‌اش را می‌خواند محال است که دلم نلرزد...

   + من ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

845

می‌خواهم این قرارداد کتاب جدید را هم فسخ کنم، ایمیل امروز حسابی توی ذوقم خورد و خب قدری هم ارتباط پیدا می‌کرد به مسئله کتاب‌های دیگرم... حوصله‌اش را هم ندارم، چند وقت است حوصله هیچ چیزی را ندارم، ترجمه کتاب هم یکی از همین چیزها. فقط امیدوارم که بشود، این‌طوری هم خیال من راحت است و هم خیال آنکه آن‌طور نوشته بود...

   + من ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

844

برای کاری روی فایل مشترک پروژه در اتاق تنها بودم، داشتم اسلایدها را مرور می‌کردم که به ذهنم رسید برای یکی از اسلایدها نیاز به تغییر تصویر داریم، روی مرورگرش که باز بود کلیک کردم، توی ایمیلش بود، آمدم که صفحه را ببندم و بروم سراغ همان یافتن تصویر که چشمانم به سرعت نام فامیلی‌ام را توی یکی از عنوان ایمیل‌ها تشخیص داد که نوشته بود: درباره فلانی... می‌دانستم که فعلاً پیدایش نمی‌شود، تعداد ایمیل‌های رد و بدل شده هم قابل توجه بود. راجع به من؟ چه چیزی راجع به من باعث شده ایمیل رد و بدل شود؟ آدم است دیگر، آن موقعیتی که توی آن قرار گرفته بودم را شاید نشود از پشت این یادداشت‌های وبلاگی فهمید... نیم نگاهی به در کردم، و بعد صدایی درونم گفت که "زود باش ببین راجع به تو چه گفته‌اند" ایمیل را باز کردم، خواندم‌شان... باورم نمی‌شد، هنوز هم نمی‌شود. آن قضاوت‌ها، آن نحوه گفتار، آن لحن توصیف، آن.... 

   + من ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

843

توی یک ماهی که گذشته، بیشتر از 300 میلی‌گرم کورتون مصرف کرده‌ام، چیزی حدود 10 میلی‌گرم در روز به طور منظم. همین هم حسابی من را از قیافه انداخته. البته چیز عجیبی هم نیست، وابسته به واکنش بدن از این عارضه‌ها دارد و برای من از بخت خوشی که نصیبم شده، بیشتر در صورت مجال بروز یافته. حالا شاید بهتر باشد به خودم بگویم صورت زخمی...

   + من ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

842

نه خیر، هیچ عجیب نیست که جای آدم‌ها توی یادداشت قبلی‌ام خالی‌ست. آدم‌های زیادی دور و برم هستند، اما توی دایره زندگی شخصی‌ام که هیچ، توی دایره دوستان نزدیکم هم کسی نیست... چرا؟ احتمالاً تمام تقصیرش بر گردن خودم است، قبلاً توی این دایره‌ها آدم‌هایی بوده‌اند اما خب، حتماً من نتوانسته‌ام از پس نگاه داشتن‌شان بربیایم. باز چرا؟ نمی‌دانم. راستش همیشه تلاشم را کرده‌ام اما خب همه چیز دست خودم نیست که تغییرش بدهم، همیشه هم تلاش من کافی نبوده و سهمی از تصمیم بر عهده آنهایی بوده که توی آن دو دایره بوده‌اند. اما محل تقصیر من دقیقاً همان سهم آنهاست، به جز یک‌بار توی کل زندگی‌ام، همیشه منفعل بوده‌ام. آدم‌ها دور شده‌اند و من گذاشته‌ام به حساب تصمیم‌شان، به حساب اختیارشان و به حساب حقی که دارند و خب، این دور شدن آخرش تبدیل شده به نبودن. البته بماند که همان یک‌بار که انفعال را گذاشته‌ام کنار هم بی‌فایده بود و نتیجه‌ای که نداشت هیچ، خطی انداخت روی جانم که اگر از امروز تا وقتی نفس دارم هم وقت بگذارم برای سابیدن آن خط، فکر نمی‌کنم فایده‌ای داشته باشد... برای همین‌هاست که یادداشت قبلی‌ام خالی از آدم‌هاست، منظورم آدم‌هایی‌ست که توی آن دو دایره بشود جای‌شان داد...

   + من ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

841

کورتون مصرف می‌کنم. قرارداد یک کتاب جدید بسته‌ام. گاه و بی‌گاه پیاده‌روی‌های طولانی می‌کنم. نمک را از برنامه غذایی‌ام حذف کرده‌ام. یکی دو تا مقاله مانده از قدیم را کامل کرده‌ام. توی اینستاگرام سعی می‌کنم هرازگاهی عکس بگذارم. دارم روی هوش هیجانی‌ام کار می‌کنم. مسئولیت یک برنامه جانبی جدید توی کنفرانس امسال را به من داده‌اند. هرشب داروی آرام‌بخش می‌خورم. عادت چایِ داغِ پررنگ را نمی‌توانم ترک کنم. بخش زیادی از زمانم تلف می‌شود. دوباره نهار خوردنم نامنظم شده است. شب‌ها چند ساعت موسیقی گوش می‌دهم. آبان‌ماه از دکتری انصراف می‌دهم. بخشی از یک دوره ویدئویی آموزشی تخصصی را تدریس کرده‌ام. کمتر حوصله می‌کنم توی سایتم بنویسم. گاهی درد توی مچ دست شب‌ها بیدارم می‌کند. توی بورس هر روز ضرر می‌دهم. می‌خواهم وارد یک حوزه تخصصی جدید بشوم. پشت سرم حرف‌هایی زده‌اند که محتوا و لحن‌شان خیلی خوب نیست. به اندازه تمام عمرم توی یک‌ماه گذشته سیگار دست‌پیچ کشیده‌ام. نیمه شب‌ها از خواب بلند می‌شوم و دیوانه‌وار آب یخ می‌نوشم. مجذوب آدم‌هایی هستم که احساس توی صورت‌شان پدیدار نمی‌شود. عملکرد یک‌ساله شرکت توی ارزیابی طرح زیر نظر من به بیشتر از هشت میلیارد تومان رسیده است. فرانسه را تقریباً فراموش کرده‌ام. یکی دو تا پیشنهاد کاری با شرایط عالی را رد کرده‌ام. کارم با یکی از استادها به جاهای باریک رسیده است. بچه‌های واحد نشر دعوتم می‌کنند توی دورهمی‌های‌شان و نمی‌توانم از زیر همه‌شان در بروم. دارم می‌روم توی سی...

   + من ; ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

840

بودن و نبودنت هر دو سبب‌ساز رنج است "من"؛ "هستن"‌هایت را بردار و در همان دخمه تاریکِ ناپیدایت نیست شو...

   + من ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

839

" اینجا ایستگاه رادیو درون است، صدای من را می‌شنوید، برای‌تان جاودانه‌ترین نوا را ارمغان آورده‌ام... قرص ماه را نگاه کنید و بعد بیایید با هم توی دل‌های‌مان ویرانه‌کننده‌ترین ترانه‌ای را که بلدیم زمزمه کنیم، همان ترانه‌ای را زمزمه کنیم که وقتی از درد مچاله بودیم انگار به قامت‌مان دوخته و نواخته بودنش، آن‌قدر ویرانه‌کننده که اشک از چشمان‌مان جاری شود، آن‌قدر ویرانه‌کننده که حتی شوری اشک‌های‌مان را حس کنیم..."

   + من ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

838

گفته بودم (+) که پیش‌ترها وقتی ذهنم بهم می‌ریخت شطرنج بازی می‌کردم، حالا گاهی 2048 را بازی می‌کنم، گاهی حتی یک ساعت و بعد که سرم را بلند می‌کنم تازه می‌فهمم یک ساعتی گذشته... اما از این بدتر، معامله سهام در بورس است. روزها سرکار لابه‌لای جلسات متعدد که فرصتی دست می‌دهد نگاهی به قیمت‌های بازار می‌اندازم و دستور خرید و فروش می‌گذارم. منطق یا روال خاصی را هم در پیش نمی‌گیرم، سهام هر شرکتی که در همان لحظه نظرم را جلب می‌کند می‌خرم و آنهایی را که دو سه سال پیش خریده‌ام و از آن موقع دیگر سراغ‌شان نرفته‌ام می‌فروشم. نتیجه هم اغلب معلوم است: ضرر. و البته این ضررها هیج‌وقت برایم به اندازه تسکینِ آشفتگی ذهنی‌ام اهمیت نداشته...

   + من ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

837

پرسه پائیزیِ ما، مردادِ داغ دست تو...

   + من ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

836

هر کجای این زمین که باشم و در هر حالی، شب‌های مهتابی را گاه‌گاه خیره هستم به قرص ماه... چیزی انگار مرا می‌کشاند، چیزی انگار هست در این قرص روشن....

+ من اون ماهو دادم به تو یادگاری...

   + من ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

835

درختان متعدد سر در هم کرده و انبوه شاخ و برگ‌های‌شان که در تاریکی شب تصویر ترسناکی ساخته بودند، بی هیچ ردی از چراغی روشن، آن میان فقط قرص ماه بود که وسط آسمان می‌درخشید، انگار نزدیک‌تر از همیشه بود به زمین... حال غریبی بود، غریب...

   + من ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

834

این مراسم‌های فامیلی هم از آن دردسرهایی‌ست که نه می‌شود از زیر بار همه‌شان شانه خالی کرد و نه می‌شود قیدشان را زد... این یکی غیرقابل اجتناب است؛ فقط حیف که نیمی از روز را از بین می‌برد و از آن حیف‌تر که مزه یکی از آن خواب‌های کش‌دار ظهرهای تابستان را، آن هم در آخر مرداد، خراب می‌کند...

   + من ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

833

رسیده‌ام به ناکجا، مرا به خانه‌ام ببر....

   + من ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

832

داری زود تمام می‌شوی مرداد... زود تمام می‌شوی و تمام تصویرهای ناخوشایند را ثبت می‌کنی در تقویم نود و پنج من. بمان، بمان و توی این یکی دو روز باقیمانده چیزی را به تقویمم بیفزا در کنار همه آن تصویرهای نخواستنی، بمان که سال‌ها بعد یاد نکنم از تو به تلخیِ مدام... بمان مرداد...

   + من ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

831

به حرف زدن و ادعا نیست، به عمل است. حرف زدن کار ترسوهاست، سرت را بالا بگیر و قدم بگذار وسط غائله، میان دریای طوفانی، توی آتش، در مسیر سنگلاخ... سرت را بالا بگیر، کاری بکن قبل از اینکه دیر شود، بگذار تصویری از تو باشد که آمدی تا انتهایش را. که آمدی... و نتیجه‌اش؟ نتیجه‌اش را بسپار به عشق، عشق می‌کشاند و اگر پاسخی نیامد، باز هم سرت را بالا بگیر، بگذار تصویری که از تو می‌ماند، تصویر آخرین بازمانده باشد، آخرین بازمانده عاشق....

   + من ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

830

من، زائری تشنه زیر باران،

عشق، چشمه آبی اما کشنده‌ست...

(+)

   + من ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

829

بعد از یادداشت قبلی داشتم فکر می‌کردم خوب بود اگر یک ایستگاه رادیو داشتم برای خودم، که مدام ترانه پخش کنم، که همیشه شب‌های مهتابی غوغا کنم، که همدم آن آدم‌های تنهای توی جاده‌ها باشم، آن‌وقت شاید آن ایستگاه رادیویی چیزی می‌شد شبیه همین بلاگ، منتها از نوع صوتی‌اش... "ساعت بی‌معناست، ماه کامل درست وسط آسمان می‌درخشد، صدای من را از جایی روی زمین و از ایستگاه رادیو درون می‌شنوید..."

   + من ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

828

دو تا ترانه هست برای امشبم، از دو صدای جاودانه. یکی‌شان را نگه داشتم برای یکی دو ساعت بعد که خاموشی بیشتر از این شب را در بر بگیرد، و آن یکی برای همین حالا...

(+)

بماند که وقتی این را گوش می‌دهم، شک دارم به برخی‌هایش...

   + من ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

827

بعضی وقت‌ها ذهنم فلش‌بک می‌کند به آل‌سِینت؛ روشن‌ترین تصویرهایی که ازش در یادم مانده رابطه میچ و تری است، آن جایی که تری پشت شیشه اتاق ایزوله با تمنا به میچ نگاه می‌کند، آن جایی که هق هق می‌زند زیر گریه، آن جایی که وقتی میچ ایست قلبی می‌کند همه و بیشتر از همه او دیوانه می‌شوند... آن وقت‌ها همیشه خودم را توی لباسِ زندگیِ میچ و تری تصور می‌کردم...

   + من ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

826

پیش‌تر‌ها وقتی ذهنم حسابی بهم می‌ریخت، قدری شطرنج بازی می‌کردم؛ با یکی از این نسخه‌های کامپیوتری. البته بازی که نه، بهتر است بگویم مهره‌ها را جابه‌جا می‌کردم. همیشه هم در انتها وضعیتی پیش می‌آمد که یا من یک شاه داشتم و طرف مقابل یک شاه و یک مهره به دردنخور مثل فیل یا بلعکس و بازی هرگز تمام نمی‌شد! خیلی وقت‌ها توی زندگی الانم همان حس را دارم، که روی صفحه شطرنج محدود شده‌ام و فقط یک مهره دارم و نه جانم را می‌گیرند و تمامش می‌کنند و نه خودم می‌توانم راهی برای غلبه بر این مهلکه پیدا کنم...

   + من ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

825

بعضی‌ها از روی حماقت‌شان فکر می‌کنند وبلاگ‌نویسی تبلیغاتی در پرشین بلاگ کمکی به کسب‌وکارشان می‌کند. متاسفانه پرشین‌بلاگ هم در خواب است و هیچ واکنشی در برابر تعداد بی‌شمار این وبلاگ‌ها ندارد. برخی ساعت‌ها که به لیست وبلاگ‌های تازه به روز شده نگاه می‌کنم، همه‌شان یا وبلاگ تبلیغاتی هستند یا وبلاگ‌هایی هستند که توسط یک نفر راه انداخته شده‌اند و خبرهای روز را با هدف لینک کردن سایت منبع منتشر می‌کنند. جای تاسف است، پرشین‌بلاگ که روزی مأمن آدم‌هایی بود که قصد داشتند بنویسند، حالا تبدیل شده به گلخانه پرورش وبلاگ‌‌های جعلی و تبلیغاتی... کاش آدم‌های پشت پرشین‌بلاگ وقت می‌گذاشتند برای نجات اینجا از این آفت. راه‌حل‌های ساده‌ای هم وجود دارد، کافی‌ست فهرست وبلاگ‌های تازه به روز شده را دو سه روزی رصد کنند یا لینکی در قالب وبلاگ‌ها و برای همه اضافه کنند که اگر وبلاگی تبلیغاتی بود، بشود با آن لینک گزارش وجودش را بدون نیاز به پر کردن فرم اضافی و فقط با یک کلیک داد و آن وقت آدم‌های پشت پرشین‌بلاگ در صورت صحت گزارش، وبلاگ را سریع حذفش می‌کردند. من که خودم حاضر بودم اینطوری در هر ساعتی که فرصت داشتم بنشینم و این وبلاگ‌های لعنتیِ تبلیغاتی را گزارش کنم...

+ باز هم تکرار می‌کنم؛ احمق هستید که تصور می‌کنید راه‌انداختن صدتا وبلاگ و بروزرسانیِ تکراری‌شان نفعی برای‌تان دارد. هنوز نفهمیده‌اید دنیا عوض شده و این روش‌ها حداقل برای شش هفت سال پیش است....

   + من ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

824

دیدی گفتم؟ این که از صبحش که اصلاً نفهمیدم چطور گذشت، بعدش هم که حتماً می‌روم سراغ یکی از آن خواب‌های کش‌دار ظهرهای تابستان و هنوز برای عصر و شب چیزی متصور نیستم... 

   + من ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

823

هفته پیش و هفته پیش‌تر پنجشنبه و جمعه را هدر داده‌ام و خب حالا که آخرین دقایق چهارشنبه‌ام را می‌گذرانم نظیر همان چشم‌انداز را متصورم برای این هفته. می‌دانم این هدررفت‌ها یک جایی یقه‌ام را می‌گیرند...

   + من ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

822

خیلی وقت‌ها توی شهر محو سازمان‌های آجریِ قدیمی می‌شوم، محو چینش آجرها، محو قوس‌های شکل‌گرفته با آجرها، محو رنگ قرمزِ رنگ و رو رفته‌شان... خانه کودکی‌ام را گاهی به یاد می‌آورم که با همین آجرها، با همین الگوهای بی‌عیب، با همین قرمزهای رنگ و رو رفته ساخته بودنش... و بعد به خودم می‌گویم تو هنوز زنده‌ای، همین که حتی ساختمان‌های آجر قرمز که کسی تره‌ای برای‌شان خُرد نمی‌کند، به وجدت می‌آورند، دلیلی بر زنده بودنت است... بماند که کلاً شیفته بناها هستم. شاید اگر معمار می‌شدم، چیز بدی از آب در نمی‌آمد....

   + من ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

821

نیم ساعت پیش که غفلتاً بخشی از تنباکوی در حال سوختن و سرخ تکه شد و افتاد روی دستم به خودم آمدم، به خودم آمدم و دیدم وسط این روالِ زندگی لعنتی گیر کرده‌ام، توی این دور تسلسل بیهوده، میان این رنج مکرر و عذاب مستمر، بله، دقیقاً همین میان. آن وقت بود که دیگر سوختگیِ دستم ابداً درد نداشت، به همین سادگی... 

   + من ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

820

هفته ناپرهیزی‌ها بوده این هفته.... پیاده‌روی‌های طولانیِ مکرر عصرها برای فرار از خود و سیگارهای دست پیچ هر شب هنگام تماشای ماه مهم‌ترین‌شان است...

   + من ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

819

باران می‌زد، سیل‌آسا، تمام سرشب را باران زده بود و انگار قصد بند آمدن هم نداشت. توی آن ارتفاع لعنتی و توی آن چادر زهوار رفته باید شب را می‌رساندیم به صبح. باید انرژی‌مان را حفظ می‌کردیم برای فردایش که روز سخت‌تری به نظر می‌رسید. تمام روز را هم راه رفته بودیم و دیگر توانی برای باز نگاه‌داشتن پلک‌های سنگین‌مان نداشتیم... باید چند ساعتی می‌خوابیدیم. آب از زیر درزهای چادر آمده بود داخل، صدای باد می‌پیچید توی چادر و هر لحظه انگار می‌خواست چادر را بِکَنَد و ما را توی آن ارتفاع بی‌پناه زیر باران رها کند، چاره‌ای نبود. خودم را مثل مومیایی‌ها پیچیده بودم توی آخرین پتوی خشک، مثل فرشی که لوله‌اش می‌کنند، پاهایم بیرون چادر زیر باران بود اما خب نمی‌شد کاری کرد، حتی سرم را هم برده بودم داخل آن پتوی لوله‌شده، تنها چیزی که اهمیت نداشت نفس کشیدن بود و تنها چیزی که اهمیت داشت قدری خواب و سر کردن آن شب و رساندنش به صبح تا که قدری جان دوباره بگیریم... به محض رسیدن سپیده صبح برخاسته بودیم، دیدم که هنوز زنده‌ام، که هنوز نفس می‌کشم، که آن همه هیاهو هیچ بود در کنار قامت روشن صبح... تصویرهای آن دو سه شب را هنوز در ذهنم دارم و تجربه "هستن"شان را در روحم؛ تصویرها و تجربه‌هایی که گاهی زنده‌ام نگه می‌دارند در برابر هیاهوهای هیچ...

   + من ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

818

اصل صد و چهل و ششم قانون اساسی: استقرار هرگونه پایگاه نظامی خارجی در کشور، هرچند به عنوان استفاده صلح‌آمیز باشد، ممنوع است.

.....

   + من ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

817

شبیه بیست و هشت مرداد هزار و سیصد و سی و دویِ شمسی؛

رفته بودی؛

حالا من مانده‌ام و ویرانه‌های این شهرِ پس از کودتا و تبعید به دنیایی که هیچ‌جا نیست...

   + من ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

816

سکوت همان دردهای نگفتنی‌ست. می‌فهمی چه می‌گویم؟ دردهایی هست که نگفتنی بوده، همه‌شان را ترجمه کرده بودم به سکوت. که چه شود؟ که نشانه‌ای باشد. توان گفتن‌شان را نداشتم، هرچند اگر توانی هم بود می‌دانستم که نخواهی شنیدشان، می‌دانستم که نخواهی شنیدم. غرقه شده بودم در سکوتی عمیق که صدایش از هر فریادی بلندتر بود. می‌دانی چیست؟ حدسم درست بود، کسی که صدای سکوت، آن هم سکوتی آن‌چنان عمیق و بی‌هوا را نشنود، نه طاقتی دارد برای فهم آن دردهای نگفته و نه اصلا میلی در وجودش هست که گره‌های دردهایت را یکی یکی باز کند...

   + من ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

815

خوشا فریاد زیر آب...

   + من ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

814

دست در جیب دوباره پیچیدم داخل بهار و بعد ساعتی را به پیاده‌روی گذراندم. از همان سال‌های دور عاشق این قدم‌زدن‌های توی شهر بوده‌ام و هنوز هم. تازه بماند که پیاده‌رویِ اینجا به پای ولیعصر و یوسف‌آباد جادویی نمی‌رسد و صد البته به پای بلوار که معشوق حقیقیِ قدم‌هایم است....

   + من ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

813

که تمام این دو سه شب را بنشینیم توی بالکن کوچک‌مان، فنجان‌های چایِ تلخِ داغ را مدام پر و خالی کنیم و توی سکوتی که گاه‌گاهی حتی می‌شود صدای سوختن سیگارهای دست پیچ‌مان را شنید، خیره شویم به ماه... خیره شویم به ماه و ببینی که مثل بچه‌ها شیدا می‌شوم، که بعضی وقت‌ها اصرار کنی یکی از داستان‌هایی را که در سینه دارم بازگو کنم، که اصرار کنی به زمزمه کردنِ "اگه فراموشم کنی، ترک آغوشم کنی؛ پرنده دریا می‌شم، تو چنگ موج رها می‌شم"؛ که تکیه داده بر من بی‌هوا خوابت ببرد و بروی به سرزمین رویا... سرزمین رویاهای مهتابی.....

   + من ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

812

صندلی را می‌کشم جلوی پنجره، قبل از اینکه متوجه بشوم می‌بینم که سیگار پیچیده‌ام و آتشش زده‌ام، توی دود تلخ گم می‌شوم، ماه هنوز کامل نشده، مثل همه شب‌های قبل گرفته‌ام، صدای ترانه مکرر این روزهایم می‌آید: بشنو از من بی دریغ، در حضور غایبان؛ رد شو از آوار برگ، رد شو از فصل تگرگ؛ رد شو از این زمهریر، رد شو از دیوار مرگ..... کلافه‌ام، از این دنیا، از خودم، از هرچه هست، از این دود تلخ...

پ.ن.: ترانه‌اش را از اینجا گوش کنید، البته کیفیتش خوب نیست (+)

   + من ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

811

بله، از دور زیباتر است، مثل همان توصیفی که کردی از گندم‌زار....

   + من ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

810

توی جریان زندگی شنا می‌کنم، کار، پروژه، جلسه، ملاقات. با آدم‌ها از صبح تا عصر توی مسائل حرفه‌ای هم‌کلام می‌شوم، گاهی توی بحث‌های غیرشخصی اما غیرحرفه‌ای مثل سیاست و فرهنگ و فلسفه هم نظر می‌دهم اما نمی‌گذارم دامنه حرف‌های شخصی از سلام، خوبید؟ و خسته نباشید فراتر برود. شاید بهتر است جمله اولم را اصلاح کنم: "توی جریان زندگی خودم را سپرده‌ام به آب، مُرده‌ها هم روی آب می‌مانند، انگار دارند شنا می‌کنند..."

   + من ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

809

همیشه ذهنم برای حفظ ترانه‌هایی که دوست‌شان دارم، همراهی‌ام کرده. نه تنها متن‌شان، که آهنگ‌شان، لحن‌شان، بالا و پایین‌شان و تک تک جزئیات‌شان را بدون کم و کاست توی ذهنم دارم و برای همین هیچ‌وقت زحمت برداشتن هندزفری را به خودم نمی‌دهم، از سر صبح تا آخر شب هر موقع که بخواهم، بدون هیچ زحمتی می‌توانم هرکدام‌شان را توی ذهنم گوش دهم، چه وسط یک جلسه کاری بین هیئت‌مدیره فلان شرکت باشم، یا سر کلاس دکتری یا حتی توی جمع غیررسمی از آدم‌ها. البته همه‌ ماجرا به این خوشی نیست، عیب بزرگی دارد که بعضی وقت‌ها ویرانم می‌کند... اینکه میان موقعیت ناراحت‌کننده‌ای باشی و ناگهان ذهنت شروع کند به خواندن غمگین‌ترین ترانه‌ها، که برایت داریوش بخواند: "همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت، به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت"؛ که برایت سیاوش بخواند: "چه سبک پر زدی از من، تو بگو آخه چه‌جوری"؛ که برایت اِبی بخواند: "امروز که محتاج توام جای تو خالی‌ست، فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست"؛ که شهرام ناظری بزند زیر آواز: "با او بُدم بی او شدم، در عشق او چون او شدم، زین رو چنین بی‌سو شدم"... که همان‌جا بنشینی، سرت را میان دو دستت بگیری و زار بزنی....

   + من ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

808

داستان‌ها را خودمان می‌سازیم، پس چرا وقتی زندگی‌مان شبیه یکی از همین داستان‌های تلخ می‌شود، تعجب زده می‌شویم؟

   + من ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

807

برای نسل ما آ.ث. میلان نمادی از یک پیشینه پرافتخار بود، نمادی همزاد عشق، حتی همزاد خون. کمتر کسی از ما آن پیشینه را با چشمان خودش دیده بود، اما راه راه قرمز و سیاه پیراهن‌های‌شان کافی بود تا حسش کنیم. هیچ‌وقت طرفدارشان نبودم، اما همیشه نوبت قرعه‌کشی که می‌رسید دلم میخواست بخوریم به آنها و بعد از حذف کردن‌شان حسابی لذت ببرم. از دور بیرون کردن آن پیشینه پرافتخار زمانی خودش کار دشواری بود... خبر فروخته شدنش به چینی‌ها را که شنیدم، چیزی توی دلم خالی شد. نماد دیگری از نسل‌مان، مثل خیلی نمادهای دیگر، مثل خیلی از خاطراتی که دیگر تکرار نمی‌شوند مُرد. حالا دیگر راه راه قرمز و سیاهِ چینیِ آ.ث. میلان هم لطفی ندارد...

   + من ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

806

پر کن از می نایِ نی، بغض سیل آسایِ نی

بشنو از دل ضربه‌ها، بشنو از آوایِ نی...

   + من ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

805

بعضی دردها هست که وقتی متوجه‌شان می‌شوی نمی‌دانی باید چه کنی، که مچاله می‌شوی اما نه به خاطر خودت.....

   + من ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

804

خیلی سال‌ها طول می‌کشد تا بشر بفهمد داشتن قاطر و ماشین و زمین و اثاثه و حرص خوردن برای داشتن بهتر و جدیدتر از اینها هیچ‌وقت دردی که توی سینه‌اش هست را دوا نمی‌کند. بله، خیلی سال‌ها طول می‌کشد....

   + من ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

803

عجیب خسته‌ام، خیلی بیشتر از آنچه انتظارش را داشتم، زندگی مجال می‌داد همین الان سرم را می‌گذاشتم زمین و بعد هیچ‌وقت چشم‌هایم را باز نمی‌کردم... عجیب هفته‌ای‌ست این هفته. تقویم را دیدم، مهمان عزیزی داریم از نیمه هفته، ماه را می‌گویم، ماه.... و خب این یعنی این خستگی حتی بیشتر از این هم می‌شود، حتی با کلافگی حاصل از ماه کامل هم همراه می‌شود، حتی با دلتنگی، دل‌گرفتگی، و خلاصه هر واژه دیگری که بچسبانی انتهای دل...

   + من ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

802

گاهی که آدم‌ها دامنه حرف زدن با من را به مسائل سیاسی و فرهنگی می‌کشانند، از آنچه می‌گویم متعجب می‌شوند. بهترین نمونه این روزهایش شروع به صحبت درباره انتخابات امریکاست. همیشه هم رُک و صریح می‌گویم ترجیح می‌دهم یکی از آن جمهوری‌خواهانِ اصیل و محافظه‌کار و لیبرال به جای این نماد بلاهتِ فعلی انتخاب می‌شد و دست آخر هم جلوی تکرار انتخاب یکی از این دموکرات‌های وارفته را می‌گرفت، منطقش هم ساده است، ترجیحم زندگی در دنیایی‌ست که یکی در آن نظم را برقرار کند، حتی اگر این نظم با چکمه و بمب ایجاد شود. بله، شوخی که ندارم، از این سیاست‌های شل و ول و صورتی‌رنگ دموکرات‌ها که بوی تعفن سوسیالیستی و عدالت اجتماعی می‌دهد بیزارم و آن روحیه قلدرمآبانه و بی‌پروای محافظه‌کاران و نگرش لیبرال‌شان را می‌پسندم... از این دست حرف‌ها زیاد است! مخصوصا توی حرفه من که بخش مهمی از کار و ارتباطات به همین تبادل نظرها و تحلیل‌ها برمی‌گردد...

   + من ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

801

آنت را خوب می‌شناختم، پدرش نزدیکی‌های ورودی جاده 237 یک مغازه تعمیر دوچرخه داشت، پیرمرد بدخلقی بود و خیلی وقت‌ها سر بچه‌هایی که بی‌هوا با دوچرخه‌های‌شان تا نزدیک ورودی جاده می‌آمدند هَوار می‌کشید، حتی یک‌بار خودم دیدم که یکی از آچارهایی را که دم دستش بود برداشته بود و پرت کرده بود سمت آلیسونِ خپل که به زور داشت پا می‌زد تا برود توی جاده و خودی نشان بدهد. آن‌وقت‌ها آنت هم با پسرها مسابقه می‌داد، توی شهر مشهور بود، چشم‌های درخشانی داشت، نمونه لباس پوشیدنش را هیچ‌وقت بین بقیه دخترها ندیده بودم، صبح به صبح دوچرخه‌اش را برمی‌داشت و یک‌ساعتی زودتر از پیرمرد خودش را می‌رساند دم مغازه و تا پیرمرد برسد، همه چیز را رو به راه کرده بود و بعد تا وقت ناهار، اگر مدرسه در کار نبود، مدام شهر را با دوچرخه‌اش بالا و پایین می‌کرد. همیشه به پسرها می‌گفت می‌خواهد برود سانتاکلارا و آن جا عضو تیم دوچرخه‌سواری حرفه‌ای بشود، و بعد با نگاهی که می‌شد غرور را در آن از دور هم دید، می‌گفت "هیچ‌کدوم از شما تنبل‌ها حتی نمی‌تونید فکرشو هم بکنید"... عاشقش شده بودم، عاشق آن نگاه پر از غرور و آن بی‌تکلفی رفتارش. خانه‌شان نیم مایل با خانه ما فاصله داشت و ظهر که می‌رفت خانه تا ناهار پیرمرد را برایش به مغازه ببرد، به بهانه خانه رفتن بخشی از مسیر را همراهش می‌رفتم.

آن روزها مدام توی این فکر بودم که چطور عشقم را نشانش بدهم و حسابی دمغ بودم که می‌دیدم هر روز بزرگ‌تر می‌شود و بعید نیست همین فردا راهش را بگیرد و برود سانتاکلارا. بدتر از همه هم این بود که مدام توی شهر با پسرها می‌چرخید و می‌ترسیدم یکی‌شان زودتر از من آنت را بُر بزند، مخصوصاً که این اواخر دیده بودم خیلی وقت‌ها عصر از خانه می‌زند بیرون و با پُل مسابقه می‌دهد و آن پسره احمق بعد از اینکه هر بار مسابقه را می‌بازد، برای آنت بستنی می‌خرد. احساسی از خشم، اضطراب و ترس جمع شده بود توی سینه‌ام و شب‌ها به یک نقشه درست و حسابی فکر می‌کردم. پاییز شروع شده بود، سال دوم دبیرستان بودیم و چند روزی تا تولد آنت مانده بود، مثل همیشه صبح زود توی مه صبح‌گاهی معمول اکتبر و نوامبر، زودتر از پیرمرد می‌رفت و مغازه را باز می‌کرد و تمام عصرها را هم دوچرخه‌سواری می‌کرد و برایش باد و باران فرقی نداشت. اما پُل حوصله باران را نداشت و این اواخر کمتر دیده بودم دور و بر آنت باشد. پیش خودم فکر می‌کردم بهترین فرصت است و اگر نجنبم، آن پسره احمق خیلی راحت آنت را تصاحب می‌کند. 16 نوامبر بود، قبل از اینکه آفتاب بزند به هر زحمتی بود یک بغل گل رُز سفید را که روز قبلش از یکی از شهرهای دیگر سفارش داده بودم پنهانی برداشته بودم و مستقیم رفته بودم جلوی مغازه پیرمرد، هنوز نیم ساعتی وقت بود تا آنت برسد، بخش بزرگی از گل‌ها را گذاشته بودم آن دست خیابان و بعد چندتایی از شاخه‌ها را از دم دسته بزرگ گل تا جلوی در مغازه پشت سرهم گذاشته بودم... دو سه روز قبل، دم در مدرسه به بهانه‌ای حسابی با آنت حرف زده بودم، راجع به گل‌ها، گفته بود که رُزهای سفید را می‌پرستد و همه بدبختی اینجا بود که پیدا کردن رُز با هر رنگی ممکن بود به غیر از سفید، آن هم وسط نوامبرِ طوفانی. شک نداشتم که با دیدن گل‌ها می‌فهمد کار من بوده، خیس عرق بودم، نقشه‌ام حرف نداشت، گل‌های رُز سفید از هر نظر عالی بودند، آن موقع صبح هم هیچ‌کسی این طرف‌ها پیدایش نمی‌شد، تازگی‌ها پایین خیابان را هم بسته بودند و توی جاده اعلان مسدودی مسیر را نصب کرده بودند و خیالم راحت بود که ماشینی هم رد نمی‌شود، راه افتادم به سمت مدرسه، نمی‌خواستم کسی احیاناً من را آنجا ببیند، وگرنه باید به عالم و آدم جواب پس می‌دادم. یکی از شاخه‌های رُز سفید را برداشتم تا توی مدرسه به آنت بدهم و بعد رکاب‌زنان از جلوی مغازه پیرمرد دور شدم...

آنت بعد از آن هیچ‌وقت به مدرسه نیامد، به سانتاکلارا هم نرفت، حتی دوچرخه سواری هم نکرد... صبح 16 نوامبر، درست همان روز تولدش، توی مه صبح‌گاهی حواسش پرت چیزی وسط خیابان شده بود و همان موقع راننده مستی که از خروجی جاده 237 پیچیده بود، او را زیر گرفته بود. مردم می‌گفتند توی بغلش پر از گل بوده، گل‌های رُز، رُزهای سفید و رُزهای قرمز خونی...

   + من ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

800

توی بزرگراه، توی مترو، نزدیک شرکت، دم خانه، همه جا پر شده از بنرها و پوسترهای مربوط به فردا.... انگار قرار است عذاب مستمر شوم از به یاد آوردن برخی تصویرها...

   + من ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

799

انتهای روز، راهم را کج کرده بودم سمت خیابان بهار که بُر بخورم میان آدم‌ها، که بُر بخورم میان زنده‌ها، و بعد آنقدر فرو رفته بودم توی خودم که فراموش کرده بودم کجا هستم و کجا می‌روم، چشم باز کرده بودم و فهمیده بودم یک ساعتی هست که پیاده آمده‌ام و حالا لابد باید آخر شب یا فردا صبح تقاص این پیاده‌روی برنامه‌ریزی نشده، آنهم در عصر یک روز مردادی را بدهم...

   + من ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

798

تصور می‌کنم آن یادداشت 794 را در زمان نامناسبی منتشر کردم، ماجرایش بماند، اما قضاوت زودهنگامی از آن یادداشت شد....

   + من ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

797

تاریخی ندارد، بی‌زمان است، جایی متوقف شده، جایی دور...

   + من ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

796

خب اصلاً چرا منتظر حال خوبم باشی؟

   + من ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

795

به گمانم همه‌ما چند نفر باخته‌ایم، منتها یکی‌مان هنوز نمی‌داند، یکی‌مان خودش را به خواب زده، یکی‌مان توان جبرانش را ندارد، یکی‌مان... یکی‌مان هم آنقدر باخته که دیگر برایش فرقی ندارد...

   + من ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

794

چند روز پیش که دوست بیست و سه-چهار سال پیشم را دیده بودم اصرار کرده بود که چرا تلگرام نداری و حالا نصبش کن که بتوانیم در ارتباط باشیم. اولش همان عذر و بهانه‌های همیشگی را آوردم اما بعد که دیدم دست بردار نیست گفتم که "من هنوز مانده‌ام در همان دوران کودکی‌مان و صدای آدم‌ها و دیدن چهره به چهره‌شان را ترجیح می‌دهم. دستم در نوشتن تکست چه اس‌ام‌اس و چه آن پیام‌های لعنتی تلگرام یا هر پیام‌رسان زهرمار دیگری از همه تندتر است، اما فکر نمی‌کنم کسی را پیدا کنی که از تکست به اندازه من متنفر باشد" این را که گفتم قانع شد، اما احساس می‌کنم کمی دِمُده شده‌ام برای این روزگار؛ آدم‌ها نه حوصله‌ات را دارند و نه وقتت را و همان تکست لعنتی را که به لطف این پیام‌رسان‌ها خیال می‌کنند رایگان است، ترجیح می‌دهند...

   + من ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

793

این اصلاً انصاف نیست که من زودتر پیشنهادم را بدهم و بعد بخواهی ماهیت و محتوایش را برهم بزنی... این‌طوری یک مسئله جدید اضافه کرده‌ای به مسئله‌های بی‌شمار و بی‌جواب روزانه‌ام.... این اصلاً انصاف نیست...

   + من ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

792

علیرغم این تکه ترانه داریوش که در یادداشت قبلی گذاشتمش، چندان هم ماشین‌ها بی‌احساس نیستند! حداقل من که هنوز هم دلتنگ آغوش همان دستگاه غول‌پیکرم و نجواهای آرامی که هنگام در آغوش گرفتنم داشت... (+)

   + من ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

791

تو ذهن ماشین‌هایِ سرد معنای عشق و احتیاج،

روی نوار حافظه یعنی یه دردِ بی‌علاج...

   + من ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

790

تهرانِ شلوغ گوشه‌های دورافتاده و دنجی دارد که اغلب نمی‌شناسیم‌شان و البته من یکی از اینکه خیلی از این گوشه و کنارها هنوز برای همه شناس نیستند، چندان هم ناراحت نیستم. همین هفته قبل به یکی‌شان سر زدم، کافه دوست داشتنی در میان لاله‌زار. تهرانی‌ها خوب می‌فهمند لاله‌زار یعنی چه، یعنی تنگیِ خیابان و شلوغیِ راه و بدیِ مسیر و همهمه آدم‌ها. یعنی محلی که روزی آن دورها نبض تهران بوده و حالا تبدیل شده به یکی از خیابان‌های زهوار در رفته و به غایت در هم ریخته که شاید نخواهی گذرت به آنجا بیفتد. حالا آن وسط کافه‌ای هست مشرف به یکی از بناهای تاریخی اما نسبتاً متروک شهر، توی ایوانی دراز، و فضای باز، با صندلی‌ها و نیمکت‌های چوبی و به نسبت کافه‌های تنگ و تاریک خیابان‌های لوکس شهر روشن‌تر و بازتر. جشن تولد گرفته بودیم برای شخصی و بقیه همه با همسرهای‌شان بودند و منِ مفرد هم به ناچار و با اصرار بقیه در آن جمع حاضر بودم. هوای خوب و قهوه نسبتاً خوب حالم را سر جا آورده بود، اگرچه در حالت معمول و به خاطر چهره عموماً درهم رفته‌ام، توی چنین جمع‌هایی هرازگاهی کسی سرش را می‌آورد دم گوشم و می‌پرسد حالت خوب است؟ خسته‌ای؟ چیزی شده؟ و همیشه سر عکس انداختن بهانه می‌آورم و خیلی وقت‌ها غایب عکس‌ها هستم... البته آن انتها عکس نیمه تاریک و خالی از آدمی انداختم برای خودافشاگریِ اینستاگرامی...

   + من ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

789

یکی دو ساعتی را به نگاه کردن مقالاتم گذراندم، مدت‌هاست هیچ چیز جدیدی منتشر نکرده‌ام و البته، اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم شاید ده ماهی بشود که حتی یک خط هم ننوشته‌ام. برای من که سالی چندتا مقاله درست و حسابی داشتم، خیلی طبیعی نیست که امسال چیزی با نامم منتشر نشده. بین مقاله‌هایم هم که گشتم باز لرزشی به دلم نیافتاد که بنشینم و چیزی بنویسم، دو سه تا مقاله نیم‌کاره هم از تابستان و پاییز سال قبل مانده که پی‌شان را نگرفته‌ام...

   + من ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

788

این دو روز عجیب دستم به هیچ‌کاری نرفت، قبل‌ترها خودم را ملامت می‌کردم بابت چنین روزهایی، حالا اما حوصله همین سرزنش کردن را هم ندارم. حس عمیقی از بی‌حوصلگی و "بی‌هیچ بودن" ریشه دوانده تا تمام جانم و فلج ذهنی شده‌ام. بگذار که بیهوده بگذرد...

   + من ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

787

زیاد هستند آدم‌هایی که می‌گویند شخص صبوری هستم. هرچند خودم چنین تصوری ندارم اما همان صبری که می‌گویند خیلی وقت‌ها سبب تحمل رنج‌هایی بزرگ شده...

گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر؛

آری شود ولیک به خون جگر شود...

   + من ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

786

علیرغم همه ادا و اطوارهایم یک آدم کاملاً معمولی‌ام و امروز صبح داشتم به این فکر می‌کردم که بهتر است قدری معمولی‌تر به این روالِ لعنتیِ زندگی ادامه بدهم. این‌طوری شاید بهتر باشد، شاید...

   + من ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

785

دیشب از سر اتفاق چشمم به یکی از نوشته‌های قبلی‌ام افتاد (+)، تاریخش را نگاه کردم و بعد دیدم عجبا، همان موقع واقعی‌ترین توصیف را کرده‌ام...

   + من ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

784

این که امروز انقدر نوشته‌ام یعنی چیزی هست و خب هست... باید یکی می‌بود که بپرسد چه مرگت شده، که بپرسد...

   + من ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

783

همیشه عادتم بوده که خیلی از حرف‌ها را نگفته‌ام یا نیمه باقی گذاشتم‌شان یا حتی پیچیدم‌شان در لفافه‌ای از کلمات. کار درستی نیست، می‌دانم... اما همیشه منتظر بوده‌ام کسی باشد که آن نگفته‌ها را بفهمد، آن نیم گفته‌ها را کامل کند، آن پیچیده‌شده در لفافه‌ها را بخواند....

   + من ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

782

گَرد مرگ نشسته روی این زندگی...

   + من ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

781

برای گفتن من شعر هم به گِل مانده...

   + من ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

780

همیشه چیزی خواهم داشت برای پاسخ دادن به خودم، برای شب‌های مهتابی گنگ همیشه جوابی خواهم داشت، برای تسکین جانم، برای مزه‌مزه کردن دردهایم... همیشه پاسخی خواهم داشت برای تلخیِ ناتمامی که نیمه شب‌ها گلوی هر دوی‌مان را می‌گیرد، تفاوتش این است که آن پاسخ را فقط من خواهم داشت.....

   + من ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

779

نمی‌فهمم، آخر با هیچ منطق یا احساسی جور در نمی‌آید. تو که می‌فهمی؟

   + من ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

778

گفته بودم که "نمی‌خواهد بیایی"، اما معلوم بود که آن همه راه نیامده‌ام و آن همه انتظار نکشیده‌ام که چنین حرفی بزنم. بعد نشسته بودم به شمردن دقیقه‌ها و ساعت‌ها و چشمانم را دوانده بودم که وقتی برسی، زودتر ببینمت. اَمان از حساب و کتاب؛ شب قبلش حساب و کتاب نکرده بودم برای آمدن، هیچ "نخواستنی" هم نمی‌توانست عزمم را بِبُرد، خسته بودم اما پای حرف‌ها و باورهایم ایستاده بودم. ساعت‌ها که می‌گذشت احساس می‌کردم چیزی توی جانم هر دقیقه دارد خُرد می‌شود، می‌شکند، مچاله می‌شود. گفته بودم که "نمی‌خواهد بیایی"، اما بی حساب و کتاب تا آنجا آمدن حد اعلای "خواستن" بود و می‌شد تمنای این خواستن را از فرسنگ‌ها دورتر هم دید؛ از آن جنس خواستن‌هایی که فقط یک‌بار در طول زندگی نصیب آدم می‌شود....

   + من ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

777

جریان زندگی‌ام را که مرور می‌کنم می‌بینم از جایی خیلی پایین‌تر از هیچ خودم را کشیده‌ام تا همین‌جا، هرچند همین‌جایی هم که هستم جای خاصی نیست... از جایی خیلی پایین‌تر از هیچ، از جایی کمتر از صفر، و بر خلاف خیلی آدم‌ها که به پول پدر یا رابطه‌های‌شان دلگرمی دارند، هیچ‌کدام را نداشته‌ام. خودم راه را رفته‌ام، زمین خورده‌ام، در تنهایی محض خاک لباسم را تکانده‌ام، بغض‌هایم را فرو خورده‌ام و بعد دوباره راه افتاده‌ام و توی تمام این سال‌ها تا جایی که در توانم بوده جنگیده‌ام. زخم‌های بیشماری دارم که بعضی وقت‌ها تصویرهای به جامانده ازشان جلوی چشمانم رژه می‌روند؛ جنگ‌هایی سخت و طولانی. بعضی‌ها حتی فکرش را هم نمی‌کنند، تقصیری هم ندارند. قیافه‌ام غلط انداز است، و من هم هیچ اصراری ندارم که خودم را به دیگران عرضه کنم... تمام این سال‌ها را تنها جنگیده‌ام، از همان وقتی که هجده ساله بودم، از همان وقتی که باید تصمیم‌های سخت می‌گرفتم و مسئولیت تصمیم‌هایم را هم تمام و کمال می‌پذیرفتم. نه کسی را داشتم که در طوفان‌ها به او تکیه کنم و نه کسی بود که ساعتی پیش من بنشیند و راه و چاه را نشانم دهد. در عوض، خیلی وقت‌ها شد که ولو موقتی، نقش تکیه‌گاه و راهنما را هم برای دیگران بر عهده داشته باشم. می‌جنگیدم و ردی از خون از روی پیشانی تا لب‌هایم جاری بود و در همان حال نقش آدمی را ایفا می‌کردم که باید تکیه‌گاه می‌شد، که حمایت می‌کرد، که حضور داشت، که بود. می‌جنگیدم و گاهی به همان شمشیر کُند و شکسته‌ای که داشتم تکیه می‌کردم که زمین نخورم و روزها را شب می‌کردم... تمام این سال‌ها را جنگیده‌ام، حالا هم خسته‌تر از همیشه ادامه می‌دهم. خسته نه از روزگار، بلکه از آدم‌ها و بازی‌ها. نمی‌دانم بلاخره این زخم‌ها کِی امانم را می‌بُرند، بلاخره کدام زخمِ کاری یقه‌ام را می‌گیرد، کدام بازی، کدام نبرد... نمی‌دانم. خسته‌ام، حالا که دارم می‌دَوم تا دستم را بزنم به سی خسته‌ترم...

   + من ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

776

این روزها بی‌حوصله‌تر از همیشه‌ام، نتیجه‌اش می‌شود مهمل نوشتنِ اینجا، بی‌قراری و عصبی بودن بیشتر در طول روز، کلافگی شب‌ها، کناره‌گیری از آدم‌ها بیشتر از همین سطح حداقلی اکنون و فرو رفتن بیشتر و بیشتر در خودم. دنبال راه‌حل رفع این حس و حال‌ها هم نیستم، می‌گذرد.... می‌گذارد و می‌گذرد...

   + من ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

775

هزار کار دارم برای انجام اما از صبح همین‌طور بی‌قرار و بی‌حوصله نشسته‌ام و دستم به هیچ کدام‌شان نرفته... توان ذهنی انجام هیچ کدام‌شان را ندارم.... 

   + من ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

774

از یک جایی به بعد من هیچ‌وقت حالم خوب نبود، چیزی توی جانم بود که در بهترین لحظه‌ها هم انگار تیغ تیزی را فرو می‌کرد بیخ گلویم و نفسم را بند می‌آورد. از یک جایی به بعد وقتی آدم‌ها می‌پرسند خوبی؟ جواب می‌دهم "مرسی"، جواب خوبی‌ست، هیچ‌کس نمی‌پرسد که این مرسی یعنی مرسی، خوبم یا مرسی، بدم. در عوض، کم پیش می‌آید که خودم حال آدم‌ها را بپرسم، پرسیدن حال آدم‌ها وقتی از سر تعارف است و برایت فرقی ندارد کار احمقانه‌ای است، حتی کار ظالمانه‌ای‌ست. هر وقت حال کسی را پرسیدم، بعدش منتظر نشسته‌ام که حرف بزند، که اگر خوب نیست دو سه کلمه‌ای حرف بزند تا بهتر شود. چون خودم می‌دانم مزه این خوب نبودن را، چشیده‌ام، تا هر چقدر که بتوانی تصور کنی چشیده‌ام.... از یک جایی به بعد وقتی آدم‌ها می‌پرسند خوبی؟ جواب می‌دهم "مرسی" و پنهان می‌شوم پشت این واژه خنثی. نمی‌خواهم دروغ بگویم که خوبم، چون نیستم. یادم نمی‌آید آخرین بار کِی حال خوب داشته‌ام. و گاهی جواب می‌دهم "اِی"، این همان واژه‌ای‌ست که حالم را توی همه این سال‌ها توصیف کرده، که همیشه "اِی" بوده‌ام. بماند که گفتن همین "اِی" حسابی سخت است، تا وقتی مطمئن نباشم طرف روبه‌رویم جنبه شنیدنش را دارد بهتر است از همان "مرسی" استفاده کنم... "اِی" یعنی یک جای کار می‌لنگد، یک جایی که نمی‌دانم کجاست. نکته‌اش این است که آدم‌ها تاب شنیدن "اِی" را ندارند، شاید یکی دو بار تحمل کنند اما خیلی نه. گاهی اعتراض هم می‌کنند که: اگر حالت را هم بپرسم جواب دو حرفی می‌دهی. اما هیچ‌وقت چشم‌هایم را موقع گفتن "اِی" نمی‌بییند که مثل دو تا حفره سیاه بدون هرگونه نشانه‌ای از زندگی‌ست، یا هیچ‌وقت حوصله ندارند آن دو تا حرف را بکاوند و بفهمند که پشت همین کلمه ساده "اِی" چه هست. خب انتظاری هم ندارم البته.... از یک جایی به بعد حتی همین "اِی" را هم نمی‌شود گفت. بپرسند خوبی؟ باید دوباره از همان "مرسی" استفاده کنم و پنهان شوم. برعکس "من" که یا از خیلی‌ها حال‌شان را نمی‌پرسم چون دلیلی برای این کار ندارم یا اگر وقتی حال بپرسم، تمام حواسم را می‌گذارم که طرف مقابلم را بشنوم، کسی نمی‌خواهد حالت را بداند، فقط دنبال یک پاسخ کلیشه‌ای هستند به یک پرسش روتین....

   + من ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

773

دلم می‌خواهد خودم را بیاندازم در آغوش شهر، در آغوش خیابان‌ها، که بی‌هوا قدم بزنم، زیر لب ترانه زمزمه کنم و گاهی باد از روبه‌رو دست بکشد روی صورتم، گاهی درختی گوشه خیابان سلامم کند، و شهر که من را در آغوش گرفته باشد...

   + من ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

772

سیگار دست‌پیچ و سکوت و ترانه (+)

می‌گذره، اما به سختی...

   + من ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

771

گفتم شنبه... شنبه لعنتی، بی‌خاصیت‌ترین روز هفته و البته، همان روزی که اولین بار چشمانم باز شده رو به این دنیای لعنتی.... دوباره باز دو روز دیگر شنبه می‌رسد...

   + من ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

770

امشب دعوت بودم به دیدن تئاتر. برنامه‌اش را س.م. ترتیب داده بود و توی همین هفته چندباری گفته بود و قرار می‌گذاشت اما بهانه می‌آوردم تا اینکه دست آخر گفتم که نمی‌رسم بیایم... دل و دماغی نداشتم، اگرچه دعوت به تئاتر، که روزگاری خودم هم چندباری بازی کردنش را چشیده‌ام، پیشنهاد وسوسه‌انگیزی‌ست... عصر که برگشته بودم شرکت گفته بود دیدی به موقع می‌رسیدی و برای نیامدن بهانه آوردی که نمی‌رسم. جواب دادم که "منتظر روز شنبه‌ای هستم که حوصله‌ام دوباره بیاید سر جایش و همه این کارهایی که برای‌شان بهانه می‌آورم از آن شنبه موعود یکی یکی شروع کنم...."

   + من ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

769

عادت دویدن جلوی پنجره را انگار هیچ‌وقت نمی‌توانم ترک کنم، حتی وقتی مثل امروز توی کارخانه که ساختمان‌های تولید را بر حسب ماهیت حساس محصول‌شان در چند طبقه ساخته بودند. جدا از همه جذابیت‌هایی که دیدن خط تولید داشت، فرصتی که دست می‌داد جستی می‌زدم جلوی پنجره و نگاهم را پهن می‌کردم توی نمای بیرون که گاه مشرف بود به شهر دوردست و گاه مشرف به بقیه کارگاه‌ها و کارخانه‌ها، به یکی دو تا دودکش بلند آن انتها، به کپه درختان سبز در دورترین فاصله، به کوه‌هایی که آن انتها همه ساختمان‌ها و جاده و کپه سبز درخت‌ها را گرفته بودند در بغل‌شان، به برق بدنه ماشین‌هایی که از جاده رد می‌شدند و حتی به ابرها... آن وقت عصر که برمی‌گشتم همه نقشه توی ذهنم بود و انگار تماشاچی فیلمی بودم که "من" از بین همه اینها رد می‌شد و گاه‌گاه به میل خود نمای دوربین را می‌توانستم ببرم بالا و "من" را ببینم که مثل ذره‌ای ناچیز آن پایین از بین همه آن کپه سبز و جاده و ساختمان‌ها و کوه‌ها عبور می‌کرد.... عادت است، عادت است که همیشه و هرجایی که باشم، از پنجره بیرون را نگاه کنم و جزئیات را به خاطر بسپارم تا بعد بتوانم در ذهنم از بالا همه چیز را ببینم، عادت است، لذت‌بخش هم هست، این‌طوری انگار چشمان بیشتری دارم.....

   + من ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

768

فکر کنم جایی این را گفته‌ام که کسی از قبل می‌دانست این روزهایم را، مستقیم به خودم گفته بود، نه مثل حرف‌های "من" که آن درون‌مایه اغلب‌شان را می‌پیچم میان هزار لفافه و خیلی وقت‌ها لباس استعاره تن‌شان می‌کنم.... می‌دانست، گفته بود، خودم هم می‌دانستم، چاره‌ای نداشتم، چاره‌ای ندارم، خواستم چاره‌ای پیدا کنم اما نشد، نخواستند، نخواست، به سر دویدم، فایده نداشت، بُریدم، مُردم، مُردم، مُردم.....

   + من ; ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

767

یکی از جنبه‌های دلخوش کننده حرفه‌ام کار در صنعت‌های مختلف است، فارغ از همه مزیت‌هایش آن عطشی که در وجودم هست برای تجربه کردن را کمی رفع می‌کند. کمتر حرفه‌ای هست که فرصت داشته باشی توی سه چهار سال اغلب صنایع اصلی را ببینی، زبان‌شان را یاد بگیری، با آدم‌ها و فرهنگ‌های بعضاً متضادشان روبه‌رو شوی، مسائل‌شان را بفهمی و یاد بگیری چطور از زاویه دیدشان به دنیا نگاه کنی. آن وقت تازه درست و حسابی می‌فهمی آن آدم‌هایی که عمری‌ست توی کارخانه قطعه‌سازی خودرو کار کرده‌اند، دنیا را خیلی متفاوت‌تر از آدم‌هایی تحلیل می‌کنند که شغل‌شان مثلا با معدن‌کاری گره خورده است و من این موهبت را دارم که چنین حرفه‌ای داشته باشم... امروز را از صبح تا عصر توی خط تولید یک کارخانه معروف قدم می‌زدم، با کارگرها خوش و بش می‌کردم، مثل آدم‌های هیجان‌زده کار دستگاه‌ها را وارسی می‌کردم و توضیحات مهندس‌های کارخانه را گوش می‌دادم... هزار تصویر ثبت‌شده توی ذهن و هزار واژه نوشته‌شده روی تکه سفیدی از جانم را سوغاتی آوردم برای خودم. تا اینجایش خوب است، خیلی خوب. جای بدش این است که آدم‌های تنهایی مثل من پناه می‌برند پشت همین تصویرها. کلید را که توی در خانه می‌چرخاندم، به این فکر می‌کردم که همه ذوق و شوقی که از کار امروز داشتم را باز باید مثل همیشه نگه دارم برای خودم و انباشته‌شان کنم میان هزاران هزار تصویر و واژه و حس دیگر...

   + من ; ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

766

باید اعتراف کنم که گاهی دلم می‌خواهد تندتر بنویسم که زودتر برسم به انتهایش، به همان شماره‌ای که قولش را داده‌ام و اگر نبود آن قول، نوشتنِ اینجا را رها کرده بودم....

   + من ; ٥:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

765

نمی‌دانم آن بالا نشسته‌ای و داری به چه نگاه می‌کنی، اما عاجزانه تقاضایی دارم؛ استعفایم را نوشته‌ام از زندگی، می‌شود تمامش کنی؟ همین امشب یا فردا صبح؟

   + من ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

764

توی کافه نشسته بودیم، صبح نسبتاً تاریکی بود، البته برای من، وگرنه او که این حجم تاریکی را نمی‌دید... توی کافه نشسته بودیم که صدای موسیقی آرامی کم کم راهش را پیدا کرده بود به گوش‌های‌مان، یکی از روی اصل موسیقی دوباره ساخته بودش و ریتمش را همان‌طور مثل نسخه اصلی نگه داشته بود و فقط ترانه‌اش را حذف کرده بود، بی‌کلام، اما بعد ترانه‌اش را زود فهمیده بودم... ترانه‌اش را حفظ بودم: "هر عشقی می‌میرد، خاموشی می‌گیرد، عشق تو نمی‌میرد" صبح نسبتاً تاریکی بود.... (+)

   + من ; ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

763

هفته شلوغ و پر از بالا و پایین را باید فردا با گذر از جاده ادامه بدهم و برای جلسه‌ای بروم تا شهری نزدیک... تنها بدی‌اش همان صبح از خواب بیدار شدن است، وگرنه همین زندگی شلوغ و پر از بالا و پایین که به زعم خیلی‌ها غیرعادی‌ست، همان گزینه‌ای‌ست که برای آدمی مثل من مناسب است....

   + من ; ٦:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

762

همیشه تجربه "کافه" را دوست داشته‌ام، مخصوصا تجربه کافه‌هایی که به غیر از یک دخمه تاریک با صدای آزاردهنده موسیقی، تجربه اجتماعی خاصی را عرضه می‌کنند... این دوست داشتن منحصر به کافه‌نشینی هم نبوده، همیشه توی ذهن داشته‌ام که روزی اگر فرصتی باشد حتما خودم کافه‌ای راه بیاندازم و خب این فکر هیچ‌وقت هم کمرنگ نشده، امروز حین صحبت‌هایم با س.م. متوجه شدم او هم به همین موضوع فکر کرده و بعد قرار شد کمی جدی‌تر فکر کنیم و اگر شد، دست بالا بزنیم... بدم نمی‌آید اگر فرصتی باشد، زودتر فکرم را عملی کنم...

   + من ; ٥:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

761

فریاد کشیدم تو کجایی، تو کجایی؛

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی....

   + من ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

760

خیس عرق بیدار شده بودم از خواب، خوابی که سه‌تایی اتفاق بد داشت... خودم را دیده بودم که آن سوی میز پزشکی سر تکان می‌داد و از سرطانم صحبت می‌کرد که دیگر چاره‌ای نداشت. و بعد دیده بودم یکی از اعضای خانواده‌ام را که در تصادفی جان سپرده بود... اما هرچه به ذهنم فشار آوردم سومی‌اش را به یاد نیاوردم که هولناک‌تر از دو تای دیگر بود و تکانم داده بود... چه بود؟ چیست؟

   + من ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

759

دوستِ بیست و سه-چهار سال پیشم را اتفاقی می‌بینم، می‌ایستیم به صحبت و احوال‌پرسی و بعد می‌فهمیم حرف‌های‌مان بیشتر از طاقت ایستادن است... یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعت، یک‌ریز حرف می‌زنیم، از همه آنچه به هر دوی‌مان گذشته. بالا و پایین داستان زندگی من جذاب‌تر است و پرسش‌های او بیشتر، قبل خداحافظی قرار می‌گذاریم که بیشتر همدیگر را ببینیم، چون هر دو تای‌مان از دالان تاریخی عمرمان همدیگر را پیدا کرده‌ایم و بعد می‌پرسد: با همه اینها که گفتی چطوری زندگی می‌کنی؟ می‌خواهی چه کنی؟ جواب می‌دهم: "با خاطره‌ها و تصویرها، همه زندگی‌ام پر شده از خاطره و تصویر. دست آخر هم روزی می‌رسد که خودم می‌شوم جزوی از همان تصویرهای مبهم، خاطره‌های گنگ"

   + من ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

758

دنیا کوچک است، خیلی کوچک... خیلی بیشتر از آنچه تصورش را بکنی...

   + من ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

757

این تلاش برای به چالش کشیدن خودم و خودافشاگری هم دیروز رنگ تازه‌ای گرفت؛ بلاخره عزمش را پیدا کردم که تصویری از خودم را میان همه آن تصویرهای دیگری که از قبل گذاشته بودم، منتشر کنم. برای آدمی چون من با همه وسواس‌ها و مدل ذهنی و انگاره‌هایم، کاری دشوار بود اما خب قرار گذاشته بودم با خودم که دیر یا زود چنین کاری کنم... شکستن انگاره‌هایی که منطق درست و حسابی ندارند، یعنی فرار کردن از آن ناحیه آسایشی که برای خودت و به زعم خودت ساخته‌ای و به آن خو کرده‌ای و نمی‌دانی دنیای بیرون از آن ناحیه آسایش آنقدرها هم عجیب و غریب نیست... این میان فقط توضیحی نداشتم برای عکس. بقیه عکس‌ها را عمدتاً با سه واژه توصیف کرده بودم که ردشان برمی‌گردد به تصویرهایی که همراه با آن عکس دارم، اما این یکی را نمی‌شد که توصیف کنم... شاید اگر قرار بود واژه‌هایی برای توصیفش انتخاب کنم باید از زمانش می‌نوشتم و بعد نادیده گرفته شدنی که در پس آن عکس هست...

   + من ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

756

بعضی وقت‌ها، مثل همین الان، ذهنم پر است از حرف‌هایی که مدام "من" در گوش من می‌خواند و فکرهایی که مثل برق می‌گذرند. می‌خواهم که بنویسم‌شان، اما نمی‌روند توی قالب واژه‌ها و اگر هم بروند ترکیب ناموزون و بدریختی می‌شوند که ابداً قابل فهم نیست... اصلاً شاید دلیل سکوت غالب من در زندگی همین است، اینکه خیلی وقت‌ها واژه‌ای جامع‌الاطراف پیدا نمی‌کنم برای حرف زدن، برای توصیف...

   + من ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

755

ذهنم به عادت همیشگی و علی‌الخصوص این چندوقت، میان خُرد و درشت کارهای امروز حسابی شلوغ بود، جایی که دیگر خسته شده بودم از این همه نجواهای درونی دست ذهنم را گرفتم و چندتایی تصویر از نوشته‌هایی که از قدیم‌‌تر نگه داشته بودم، نشانش دادم که بخواند... که یادش بیاید توی چند ماه چه‌ها گذشته بر "من"، که همه آن حجم اندوه برایش تازه شود، که دردهای سخت از سر گذرانده را دوباره ببیند، که جای زخم‌هایش را پیدا کند، که ناراحتی‌های فروخورده‌اش را دوباره مزه مزه کند، که حرف‌ها را به خاطر بیاورد... و بعد ساکت شود، اما نشد. حالا آن یک صدای نجوا تبدیل شده به چندین صدا، به فریاد، به همهمه. شب سختی در پیش است و می‌دانم این صداها حتی توی خواب هم آرام نمی‌شوند....

   + من ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

754

از آن آدم‌هایی نبودم که مدام دنبال عکس گرفتن باشم، اگر راستش را بگویم همیشه سعی کرده‌ام با چشم‌هایم ببینم و ترجیح داده‌ام این دیدن را به عکس گرفتن... و شاید برای همین است که کمتر عکس دارم از گذشته‌های دورتر. به غیر از این یکی دو سال اخیر که عکس‌ها علت خاص دیگری داشت، تعداد کل عکس‌هایم شاید به ده پانزده تا هم نمی‌رسید... دو هفته پیش بود که به سرم افتاد قدری خودم را تحت فشار بگذارم. با چه؟ با عکس. چطور؟ با همین اینستاگرام. فعالش کردم و بعد چندتایی عکس گذاشته‌ام تا به امروز. مزیتش در این بوده که قدری خودافشاگری کرده‌ام و همین برای آدمی با روحیه من کار بزرگی‌ست. بدی‌اش در این است که عمق دنیایت را دیگر همه می‌فهمند، از تعداد آن آدم‌هایی که دنبالت می‌کنند عمق دنیایت برای همه معلوم است! حساب کاربری‌ام را خصوصی کردم، هستند آدم‌هایی که نمی‌خواهم دنیایم را ببینند...

   + من ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

753

واسه عشقبازی موج‌ها قامتم یه بستر نرم....

   + من ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

752

هنوز هم یادم نمی‌آید آن سه چهار ساعتی که نشسته بودم روی تخته سنگ روبه‌روی دریاچه و دستم را زده بودم زیر چانه‌ام، چه گذشت بر من و داشتم به چه فکر می‌کردم... شاید همه آن زمان را در لحظه "اکنون" زندگی کرده بودم که خودت را برسانی، که بین آن همه هیاهو و تشویش، تصویر تو نقش ببندد...

   + من ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

751

دلم می‌خواست صبح یا عصر فردا را قدری از این روال لعنتیِ زندگی فاصله بگیرم و دو سه ساعتی را توی یکی از کافه‌های نزدیک بلوار سپری کنم، اما بعد یادم آمد که چقدر همه میزهای کافه‌هایی که می‌شناسم دونفره شده و دیگر تاب نگاه‌های سنگین دیگران را ندارم و حضورم ده پانزده دقیقه بیشتر دوام نمی‌یابد، لاجرم بی‌خیالش شدم، انگار از دست این روال لعنتیِ زندگی راه فراری نیست...

   + من ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

750

سکون و سکوت لعنتیِ شب‌ها بند بندِ زندگی‌ام را به لرزه انداخته، آدم‌هایی که خودشان ساکت‌اند، حساس‌ترند به سکوت دنیای‌شان، به خلوتی‌اش...

   + من ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

749

ببین چه بی‌پروا ره تو می‌پویم...

بگو کجایی.....

   + من ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

748

تمرکز ندارم، نمی‌توانم بنویسم و حتی نمی‌توانم بخوانم؛ می‌پَرَد ذهنم مانند گنجشکی در وقت صبح...

   + من ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

747

(+)

دم رفتن خوب یادم هست که میان ماشین‌های چیده شده توی پارکینگ دو نفر را از دور دیدم که سخت در آغوش هم‌اند و یکی‌شان خودم بود... منتظر وقت پرواز بودم، توی آن ساعت آخری که هر دوی‌مان هوای یک شهر را تنفس می‌کردیم، آن حجم ناراحتی و اندوه که به زور چپانده بودم زیر کتم دوباره دویده بود زیر پوستم، تکانم داده بود و بعد چیزی ناگهان دویده بود توی ذهنم، نوشتم که: "اگر روزی نباشی، نمی‌توانم پایم را درون این شهر بگذارم." خیره مانده بودم که ببینم بلاخره کدامین کلمات را انتخاب می‌کند برای پاسخ، که ببینم ترس توی حرفم را می‌فهمد، که ببینم آنچه فهمیده‌ام واقعیت دارد. و دیدم که دارد، جواب را که خواندم دیدم پُر بیراه فکر نمی‌کنم، و بعد دیده بودم که آن حجم ناراحتی و اندوه دیگر زیر کتم بند نمی‌شود، بزرگ شده، انگار چَشم دارد و زُل زده توی چشم‌هایم به نشانه اینکه دیگر وقتت تمام شده و مثل خوره تمام جانم را می‌خورد...

   + من ; ٥:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

746

خواستن "زندگی" زیاده از حد بود؟

   + من ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

745

اولین باری که دو تا یادداشت [این + و این +] را خواندم، یادم می‌آید که گُر گرفته بودم، گیج شده بودم، از دو طرف به ماجرا نگاه می‌کردم و مانده بودم در این جدال اخلاقیِ شخصی کدام ارزشش را داشت و بعد به این فکر کرده بودم که واقعاً کدامش. آن موقع جوان بیست ساله‌ای بودم که درگیر خیلی چیزها بود، خیلی چیزها مثل همه جوان‌های بیست ساله آن زمان نه حالا. و بعد از گیجیِ اولیه مانده بودم که خب، بلاخره کدامش، کدام خواهی شد؟ ... طنز تلخ ماجرا اینجاست که نُه سال می‌گذرد و نه آن آدم هَپی ماجرا شدم و نه آن آدم موثر... ترکیب بی‌قواره‌ای شدم که خودم هم نمی‌دانم انتهایش به کجا ختم می‌شود. راستش می‌خواستم "زندگی" کنم، همه چیز را گذاشته بودم در جای وسیله و هدف را گذاشته بودم زندگی. غرض دکترا و کتاب و مقاله و پروژه و کار و پول نبود؛ اهمیتی به داشتن‌ها نمی‌دادم، هستن‌ها را می‌خواستم. برای همین هم بود که لابد خیلی چیزها را امتحان کردم که بشوند جزو هستن‌هایم... اما خب، همیشه جای خیلی چیزها خالی‌ست. برای من جای خیلی چیزها خالی ماند. می‌دانی‌شان.

   + من ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد